احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ١٥١
٢٥. آواز بو يزيد شنيد كه «آنچه مرا دادهاند از بركات تو بود» ٢٥. در بيست و چهار روز جمله قرآن بياموخت.
٢٦ يك بار بيل به زمين فرو برد نقره برآمد، دوم بار زر برآمد و سوم بار مرواريد و جواهر برآمد.
٢٦. گاو كه به شيار بسته بود هنگامى كه ابو الحسن به نماز مىرفت همچنان شيار مىكرد تا او باز مىآمد .. ف ٦٤٢ ديده شود.
٢٧ عمر (عمّى) بوالعباسان ابو الحسن را گفت بيا تا از زبر اين درخت بجهيم.
٢٨ شيخ المشايخ پيش شيخ ابو الحسن آمد و از طاسى پر آب ماهى زندهاى بيرون آورد.
٢٨. بيا تا به نيستى خود فرو شويم تا به هستى او كه برآيد. ف ٥٣ ديده شود ٢٩ شيخ المشايخ سى سال از بيم شيخ ابو الحسن خواب نمىكرد ٣٠ ابو الحسن گفت امروز قبله جمله اينست و به انگشت كالوچ اشارت كرد، شيخ المشايخ راه حجّ را فرو بست.
٣١ جماعتى به سفر مىرفتند راه از دزدان پرخطر بود از ابو الحسن دعائى خواستند او گفت از من ياد كنيد.
٣٢ مريدى از شيخ اجازه خواست كه به كوه لبنان به زيارت قطب عالم برود.
٣٣ امامى به خواب ديد كه رسول اللّه تصديق سخن ابو الحسن كرد.
٣٤ عبد اللّه انصارى را بند بر پاى نهادند و به بلخ مىبردند.
٣٥ چند قرص جوين كه زن شيخ پخته بود در زير ازارى نهادند و از زير ازار چندانكه مىخواستند نان بيرون آوردند. ف ٦٤٨ ديده شود ٣٥. سماع كردن ابو سعيد و صوفيان در خدمت ابو الحسن و موافقت كردن او با ايشان. ف ٦٤٨ نيز ديده شود ٣٦ سماع كسى را مسلّم بود كه از زبر تا عرش گشاده بيند و از زير ... ٦٤٨ نيز ديده شود.