احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٨٢ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
٣٧١ و گفت: سه قوم را به خدا راهست: با علم مجرّد، با مرقّع و سجّاده، با بيل و دست، و الّا فراغ نفس مرد را هلاك كند.
٣٧٢ و گفت: پلاس داران بسيارند، راستى دل مىبايد، جامه چه سود كند؟
كه اگر به پلاس داشتن و جو خوردن مرد توانستى گشتن خر بايستى كه مرد بودندى كه همه پلاس را دارند و جو خورند.
٣٧٣ و گفت: مرا مريد نبود، زيرا كه من دعوى نكردم، من مىگويم «اللّه و بس!»
٣٧٤ و گفت: در همه عمر خويش اگر يك بار او را بيازرده باشى كه همه عمر بران همى گريى، كه اگر عفو كند آن حسرت برنخيزد كه «چون او خداوندى را چرا بيازردم؟»
٣٧٥ و گفت: كسى بايد كه به چشم نابينا بود و به زبان لال و به گوش كر كه تا او صحبت و حرمت را بشايد.
٣٧٦ و گفت: طاعت خلق به سه چيزست: به نفس و زبان و به دل؛ بر دوام از اين سه بايد كه به خدا مشغول بود تا كه ازين بيرون شود و بىحساب به بهشت شود.
٣٧٧ و گفت: تحيّر چون مرغى بود كه از مأواى خود بشود به طلب چينه، و چينه نيابد و ديگرباره راه مأوى نداند.
٣٧٨ و گفت: هر كه يك آرزوى نفس بدهد هزار اندوهش در راه حقّ پديد آيد.
٣٧٩ و گفت: قسمت كرد حق، تعالى، چيزها را بر خلق: اندوه نصيب جوانمردان نهاد و ايشان قبول كردند.
٣٨٠ و گفت: در راه حقّ چندان خوش بود كه هيچ كس نداند. چون بدانستند همچون خوردن بود بىنمك.
٣٨١ حكايت كردهاند از شيخ با يزيد كه او گفت «از پس هر كارى نيكو،