احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ١٣٤ - باب دهم مناقب شيخ ابو الحسن خرقانى، رحمه الله
نمىدانم كه خداى با من چه كند.
٦٤٠ شبلى، رحمة اللّه عليه، گفت: آن خواهم كه نخواهم. شيخ ابو الحسن خرقانى گفتهست: آن هم خواستى.
٦٤١ ذا النّون مصرى گفتهست: اگر خواهى كه دلت نرم گردد روزه بسيار دار، و اگر نگردد نماز بسيار كن، و اگر نگردد لقمه را گوشدار، و اگر بدين نيز نگردد با يتيمان لطف كن.
باب [دهم] مناقب شيخ ابو الحسن خرقانى، رحمه اللّه
٦٤٢ در خردى مادر و پدر ورا نان دادندى و به صحرا فرستادندى تا چهارپاى نگاه دارد. وى به صحرا رفتى و روزه داشتى و نان بصدقه دادى- شبانگاه بيامدى و روزه گشادى و كس را از آن حال خبر نبودى. چون كلانتر شد جفت و تخم به وى دادند. روزى تخم انداخته بود و جفت مىكرد بانگ نماز كردند شيخ به نماز رفت و جفت را ايستاده بماند. چون سلام نماز دادند ديدند كه جفت همى رفت و كشت مىكرد سر به سجده نهاد و گفت:
خداوندا، چنين شنيدهام كه هر كه را دوست گيرى از خلقان پوشيده كنى.
٦٤٣ عمّى[١] بو العباسان مردى بزرگ بوده است و شيخ را در وقت جوانى آمد و شد بوده است. چون عمّى را وفات بنزديك آمد شيخ يكى از مريدان را گفت «تو از براى دل من يك هفته غسّالى قبول كن.» در هفته عمّى را وفات رسيد. غسّال وى را بر تخته خوابانيد خواست تا وى را استنجا كند.
عمى خود برخاست و استنجا كرد. غسّال از هوش برفت. عمّى گفت «اگر با كسى بگوئى با تو خصمى كنم». مقصود آنكه چون عمّى را بر حالت شيخ وقوف افتاد گفت «اى ابو الحسن، بيا تا ما هر دو در اين كوه شويم و بر
[١]- در اين فقره و فقره بعد اين اسم بصورت عمى آمده، و در تذكرة الأوليا بصورت عمر. ف ٢٧ ديده شود.