احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ١٢٧ - الباب التاسع فى الحكايات
در شدند، رابعه ايشان را پرسيد كه «شما خداى را بر چه پرستيت؟» هر يكى چيزى بگفتند. رابعه دست بر دست زد و پيش بجست و گفتا «اين پرستار بليّه اختيار نكند؛ من عبادت كنم خواه گو بهشت بر، خواه دوزخ. همه از ان اوست».
٦١٠ بو يزيد گفت «إلهى، از اين دوستى من زمين را آگاه كن.» زمين جنبيدن درآمد. مردى گفت «يا شيخ، زمين در جنبيدن آمد.» گفت «آرى، خبر دادندش.»
٦١١ بو يزيد را گفتند «به جهد بنده هيچ بود؟» گفت «نى، ولى بىجهد نبود.»
٦١٢ بو يزيد وقتى به خانه درآمد طبقى مرود ديد، گفت «كه آورده است؟» گفتند «فلان.» گفت «برداريت و بريت و بگوئيت آب مردمان گيرى و درختان آب دهى و امرود بنزد ما فرستى؟»
٦١٣ بو يزيد پوستين داده بود تا بدوزند. آن شخص بدوخت، چون باز مىآورد پسر را داد تا بر دوش نهد تا بركات به پسرش رسد، و خود در پس پسر مىرفت. چون به در مسجد رسيد از كتف پسر فروگرفت. بر دوش خود نهاد و پيش بو يزيد درآمد، چون به خانه باز آمد شبانه در خواب ديد كه مردهستى و ملائكه به گور وى درآمدندى و وى بترسيدى، گفتى «من پوستين بو يزيد بر كتف خود نهادهام.» ملائكه با هول از پيش او مىرفتند و وى ايمن شدى از آن ترس.
٦١٤ بلال بلخى بو يزيد را گفت «من امسال ترا در مكّه ديدم.» بو يزيد گفت «من آن نبوده باشم». سه بار بلال مىگفت. مردمان گفتند «ما بلال را بدروغ گوى نداريم و ترا هم نى، اين چه حال باشد؟» گفت «مؤمن از قرص آفتاب عزيزتر است مر خداى را، عزّ و جلّ. قرص آفتاب به يك جاى بود ولكن به همه شهرها مىنمايد، و خود مىآرد و خود مىبرد، آن نمودن