احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ١٨ - أحوال و أقوال خرقانى از اسرار التوحيد
دادند و به غيبت او سر پسر ما ببريدند». چون آن درويش اين سخن بشنيد باز گشت و با شيخ بگفت. شيخ گفت «أللّه اكبر». مشايخ و صوفيان بدانستند كه اين آن سخن است كه بر در نشابور مىگفت.
چون شيخ ما، ابو سعيد، به خرقان رسيد، و در خانقاه شد، و در خانقاه شيخ بو الحسن مسجد خانهاى بود كه شيخ بو الحسن در آنجا بودى، شيخ بو الحسن بر پاى خاست و تا به ميان مسجد پيش شيخ ما باز آمد و آنجا دست به گردن يكديگر فراز كردند. شيخ بو الحسن رحمة اللّه عليه، مىگفت كه «چنين داغ را چنين مرهم نهند، و چنين قدم را قربان چنان احمد شايد». پس شيخ بو الحسن شيخ بو سعيد را دست بگرفت كه «بر جاى من نشين». شيخ ما ننشست و شيخ بو الحسن را گفت كه «تو بر جاى خود نشين» او هم ننشست، و هر دو در ميان خانه بنشستند و هر دو مىگريستند.
شيخ بو الحسن شيخ بو سعيد را گفت كه «مرا نصيحتى بكن». شيخ بو سعيد گفت كه «او[١] را بايد گفتن.» پس مقريان بودند با شيخ بو سعيد، اشارت كرد كه «قرآن برخوانيد». قرآن برخواندند و صوفيان بسيار بگريستند و نعرهها زدند، و هر دو شيخ بسيار بگريستند. شيخ بو الحسن خرقه از سر زاويه خويش به مقريان انداخت. پس شيخ بو الحسن گفت كه «فرضى در پيش است و عزيزان منتظرند». جنازه بيرون آوردند و نماز كردند و دفن كردند و وقتها و حالها رفت و صوفيان به سر زاويهها رفتند و صوفيان معارضه كردند با مقريان كه «اين خرقه به ما بايد داد تا پاره سازيم». خادم شيخ بو الحسن اين سخن با وى بگفت، او گفت كه «اين خرقه ايشان را مسلّم كنيد تا من شما را خرقهاى ديگر دهم تا پاره سازيت».
پس ايشان را خرقهاى ديگر فرستاد تا پاره كردند. پس خانهاى جدا راست
[١]-« او» يعنى شيخ ابو الحسن.