احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٦٢ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
٢٠٠ و گفت كه: هيچ كس نبود با او نشسته و مىگفت[١] «تو مرا چيزى گفتى كه در اين جهان نيايد و من ترا جوابى دادم كه در هر دو جهان نيايد».
و چنين بسيار بودى كه جوابى همى دادى و كسى حاضر نبودى.
٢٠١ و گفت: إلهى، روز بزرگ پيغامبران بر منبرهاى نور نشينند و خلق نظّاره ايشان بود، و اولياى تو بر كرسيها نشينند از نور، خلق نظّاره ايشان بود، بو الحسن بر يگانگى تو نشيند تا خلق نظّاره تو بود.
٢٠٢ و گفت: إلهى سه چيز از من به دست خلق مكن: يكى جان من كه من جان از تو گرفتم به ملك الموت ندهم؛ و روز و شب با من توى، كرام الكاتبين در ميان چه كار دارند؟ و ديگر سؤال منكر و نكير نخواهم، كه نور يقين تو با ايشان دهم، تا بتو ايمان نيارند دست وانگيرم.
٢٠٣ و گفت: اگر بندهاى همه مقامها به پاكى خود بگذارد هستى حقّ هيچ آشكارا نشود تا هر چه ازو فرو گرفته است با او ندهند.
٢٠٤ و گفت: إلهى، مرا در مقامى مدار كه گويم «خلق و حقّ» يا گويم «من و تو»؛ مرا در مقامى دار كه در ميان نباشم همه تو باشى.
٢٠٥ و گفت: إلهى، اگر خلق را بيازارم همينكه مرا بينند راه بگردانند، و چندانكه ترا بيازرديم تو با مائى.
٢٠٦ و گفت: اين راه پاكان است، إلهى، با تو دستى بزنم تا به تو پيدا گردم در همه آفريده يا فروشوم كه ناپديد گردم. صدق آن برزيدم آن نيافتم، كه كرامت هر زاهد برسيدم و روز و شب بر من برحذر بود، كه بر من گذر كرد، خضر، ٧، كه آمد در حذر بود،
٢٠٧ و گفت: چون دو بود همتا بود، يكى بود همتا نبود.
٢٠٨ و گفت: إلهى هر چيز كه از ان منست در كار تو كردم، و هر چه از ان تست در كار تو كردم تا منى از ميان برخيزد و همه تو باشى.
[١]- آيا« و گفت كه» در اوّل اين فقره زائد است؟