احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ١٣٦ - باب دهم مناقب شيخ ابو الحسن خرقانى، رحمه الله
شخصى ديدند كه مىآمد بارورى[١] سوختنى. چون نزديك رسيدند ديدند شيرى بود. شيخ گفت «سلام عليكم. تا بو الحسن بار خلق نكشد شير بارورى او نكند». چون به در صومعه رسيدند اين شير باز رفت.
٦٤٦ و از مجاور شيخ شنيدم كه «شير ديدهام كه بعضى از شبها آمده است و طواف كرده و زارى و تضرّع كرده.»
٦٤٧ وقتى جمعى از صوفيان قصد زيارت كردند. ترسائى شبيه صوفيان به ايشان مرافقت كرد و حال خود پوشيده مىداشت. چون به ميهنه رسيدند به در خانقاه شيخ ابو سعيد بو الخير، قدّس اللّه روحه، شدند. بو سعيد به فراست بجاى آورد. آواز داد كه «مالى بالأعداء؟» اين سخن در ايشان اثر [كرد[٢]]، بازگشتند و در خانقاه نرفتند. چون به خرقان رسيدند شيخ برخاست و ايشان را به دست خويش خدمت كرد و در حقّ آن ترسا زيادت لطف كرد.
روزى گفت «شما را به حمّام بايد شد.» مسافران شاد شدند، ترسا دل تنگ شد، با خود انديشه كرد كه «اين زنّار كجا نهم؟» در اين انديشه بود شيخ آهسته در گوش ترسا مىگويد كه «به من ده، كه خادمان امين باشند.» چون از حمّام بازآمدند شيخ زنّار به وى داد نهفته. خواست تا بر ميان بندد زنّار بدريد. ترسا متفكّر شد و از آن كار مقلّب القلوب دلش بگردانيد.
بر زبان شيخ اين آيت برفت: و إلهنا و إلهكم واحد لا إله إلّا هو، فهل أنتم مسلمون. ترسا در خروش آمد و مىگفت «أشهد أن لا إله إلّا اللّه، و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله. و از قبيله وى بسيار كس مسلمان شدند.
٦٤٨ بو سعيد بو الخير، قدّس اللّه روحه العزيز، عزم سفر حجاز كرد و بر راه خرقان آمد. چون نزديك رسيد شيخ ابو الحسن، رحمه اللّه، فراست بجاى آورد، فرزند خود احمد را و جماعتى از مريدان را به استقبال بفرستاد.
[١]- شايد: بار وى، يا با بارورى. به دو سطر بعد رجوع شود.
[٢]- در اصل محو شده است.