احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ١٣٨ - باب دهم مناقب شيخ ابو الحسن خرقانى، رحمه الله
گفت «به عزت عزيز كه آسمان و زمين موافقت شيخ را در رقص آمدند»، و گويند روزى چند كودكان در گاهوارهها پستان مادر را نگرفتند، پس شيخ گفت «يا ابا سعيد، مسلّم كسى را بود سماع كه چون پاى بر زمين زند گشاده تا به تحت الثرى بيند، و زبر تا به عرش بيند». پس شيخ بو سعيد گفت كه «مرا با تو مشورتيست. به سفر مبارك مىروم و اين جمع را با خود مىبرم». گفت «يا ابا سعيد، از هم اينجا بازگرد». بو سعيد شنيد ولكن مريدان نشنيدند. بو سعيد نيز بر موافقت شيخ گفت «آرى، شما را در آن دامغان رزقيست». چون برفتند به دامغان رسيدند راه عراق بسته شد، چهل شباروز به دامغان بماندند. روزى بو سعيد خادم را گفت «به هر جانب كه چهارپاى يابى بگير تا برويم». به جانب بسطام چهار پاى يافتند. چون به خرقان نزديك رسيدند راه گم كردند، شباروزى از گرد بر گرد مىآمدند.
بو سعيد گفت «هيچ دانيت اين چه حالست؟» گفتند «شيخ داند!». گفت «خرقانى ما را استغفار مىفرمايد». چون پيش شيخ درآمدند شيخ گفت «يا ابا سعيد، آن زمين به خداى بناليده بود كه «اولياى خود را به من رسان» دعاش مستجاب كرده بودند. اى ابو سعيد، چرا چنان نباشى كه كعبه به تو آيد؟» گفت «اين مرتبه مر تراست، امشب با ما در مسجد بنشين تا كعبه بينى در ميان شب». گفت «اى ابو سعيد، بنگر». بو سعيد خانه را ديد كه زبر سر شيخين طواف مىكرد. ابو الحسن گفت «أعوذ باللّه!». بو سعيد حلقه درگرفت و حاجت خواست.
٦٤٩ محمود سبكتگين نزديك ديه خرقان فرود آمد. كسى فرستاد كه «اين زاهد را بگوئيت كه سلطان غزنين به زيارت تو آمده است، تو نيز از صومعه بيرون آى» و اگر تأمّلى كند برخوانيت أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ». شيخ گفت «بگوى محمود را كه بو الحسن مشغولست به فرمان اطيعوا اللّه، به تو نمىتواند پرداختن.» اين سخن در محمود اثر كرد،