احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ١٥٣
٤٥ وقتى با چهل درويش در صومعه نشسته بود و هفت روز بود. هيچ طعام نيافته بودند.
٤٦ گفت دو برادر بودند كه يكى خدمت مادر مىكرد و ديگرى به خدمت خداوند. ف ٥٩٨ نيز ديده شود.
٤٧ چهل سال شيخ سر بر بالين ننهاد و نماز بامداد بر وضوى نماز خفتن كرد تا شبى استغناى خداوند بديد.
٤٨ هر كه دو ركعت نماز بكند و هيچ انديشه دنيا بر خاطرش نگذرد ...
٤٩ مرقّعپوشى از هوا درآمد و گفت جنيد وقتم ... شيخ پا بر زمين مىزد و مىگفت مصطفاى وقتم و خداى وقتم.
٥٠ روزى در حال انبساط كلماتى مىگفت به سرّش ندا آمد كه از خلق نترسى؟
٥١ شبى نماز مىكرد، آوازى شنود كه «خواهى آنچه از تو مىدانم با خلق بگويم؟» ٥٢ در مناجات مىگفت إلهى، ملك الموت را به من مفرست.
٥٣ سر به نيستى خود فرو بردم تا سر به هستى تو برآرم. ف ٢٨ ديده شود.
٥٣ ايمان چيست؟
٥٤ تو مائى و ما تو.
٥٥ مترس كه ما ترا از خلق نخواستهايم.
٥٦ خداى از خلق نشان بندگى خواست و از من نشان خداوندى.
٥٧ ملائكه مباهات مىكردند كه ما كرّوبيانيم و من گفتم ما هو اللّهانيم.
٥٨ ترا از شيطان باز خريدهام ...
٥٩ همه چيزها را غايت بدانستم الّا سه چيز را.
٦٠ مرا چون پارهاى خاك جمع كردند ...
٦١ به يك قدم از عرش تا به ثرى شديم و از ثرى تا به عرش ٦٢ چهار هزار كلام از خدا شنودم