احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ١٢٩ - الباب التاسع فى الحكايات
كه قبهاى پديد آمد و در وى پديد آمد از گرد آن مىگشتم، بر آن در بماندم، هيچ كس نبود كه چيزى در آنجا بردى يا چيزى بيرون آوردى.
به هرچه خواستم كه اين در گشاده كنم نشد. ذكرى پديد آمد خوش، آن ذكر خوش در حلق گرفتم، آن در بگشادند. و هر كرا آن در بروى نگشادند نگذارند[١] كه در آنجا شود. اى بسا چيزها كه در ان توان ديد.
٦٢٠ ابو يزيد وقتى مىگفت «مرا قيامت اسپرى[٢] گردان ميان حكم تو و خلق تو، حساب ايشان با من كن، كه ايشان ضعيفاند، طاقت ندارند.»
٦٢١ بو يزيد مىگفت: اى مرد، دستت گيرند و بررسند، گويند «مردى، نيكوئى در ميوفت، چنانكه كفتار در سوراخ باشد گويند «در آنجا نيست» كفتار با خود گويد «شايد كه مرا نمىبينند و نمىدانند كه من در اينجاام».
پس آنگاه آگاه شود كه ريسمان در گردنش كرده باشند و از سوراخ بيرون كشند.»
٦٢٢ احمد خادم گفت: در بزرگى طعنى كرد مردى. من آمدم و گفت آن بزرگ را «خدايش سنگ گرداند». آن بزرگ گفت «چه خواهى مؤمن را سنگ؟ اگر با من نگفته بوديئى كى به وى خيرى[٣] رسيدى. امّا چون با من گفتى واجب ديدم بر خود دعاى وى تا به قيامت».
٦٢٣ حاتم اصمّ گفت: وقتى حاجتى به خداى داشتم[٤] برداشت، چون نگاه كردم دل با زبان راست نبود. گفتند «چون در موقف بايستى درهاى آسمان به رحمت خداى بگشايد، هر حاجتى كه بخواهى روا شود.» آن سال به حج رفتم و در موقف بايستادم، چون حاجت برخواستم داشت دل با زبان راست
[١]- برتلس« بگشادند بگذارند» خوانده است.
[٢]- برتلس« اسيرى» خوانده.
[٣]- ممكنست« چيزى» خواند.
[٤]- شايد: خواستم.