احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ١٤٣ - باب دهم مناقب شيخ ابو الحسن خرقانى، رحمه الله
بودند. چون وقت نماز فريضه درآمد از هر طرفى روى بدين مقام آوردند.
پرسيدم كه «امام شما را نام چيست؟» گفتند كه «ابو الحسن خرقانى».
حكايت خود با ايشان در ميان نهادم تا شفيع شوند تا از من عفو كند، و ديگر آنكه مرا به مقام خود برد. چن قامت فريضه بگفتند هم شيخ را ديدم در پيش ايستاده و نماز كرد، و من از هوش بشدم. چون به خود آمدم خود را بر سر چهارسوى رى ديدم، روى به خرقان كردم. چون از در خانقاه درآمدم خواجه گفت «هر چه به ويرانى ديدى آن را به آبادانى نگوئى كه از خداى خود خواستهام تا در هر دو جهان مرا پوشيده دارد، و مرا كس نديد مگر ابو يزيد اندكى.»
٦٥٧ شيخ؟؟؟ حر ابو ال؟؟؟ اسمان گفت «زيارتهاى شام بكردم، چون بغداد آمدم مرا گفتند «علام مادا؟؟؟ ى را ديدهاى و زيارتش كردهاى؟ كه وى قطب عالم است و از شاگردان شبلى است، رحمه اللّه». بازگشتم و به طلب وى شدم، چهار سد فرسنگ، در ديهى از ديههاى شام يافتم وى را در انبوهى، نتوانستم ديدن تا روزى ديدم وى را بر غرفهاى، سلام كردم، دست دراز كرد و؟؟؟ ام چشم برداشت خادمش به عصابهاى بربست آنگاه گفت «و عليك السّلام، از كجائى؟» گفتم «از خرقان». گفت «به چه كار آمدهاى؟» گفتم «به زيارت». گفت «آنجا هيچ مردى نيست؟» گفتم «هست». گفت «كيست؟» گفتم «ابو الحسن خرقانى پير منست». گفت «هيچ سخن وى ياد دارى؟ بگوى». گفتم «وى مىگويد كه شب نواله كم كن». پير از هوش بشد، چون به خود آمد گفت «اى خادم، طشت بيار». بياورد، پير را پاره پاره جگرش برآمد.