احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ١٤١ - باب دهم مناقب شيخ ابو الحسن خرقانى، رحمه الله
شيخ ابو الحسن يك لقمه حلوا برداشت و در دهان شيخ ابو عبد اللّه نهاد و گفت «معنى الرّحمن على العرش استوى خداى داند». پس شيخ ابو عبد اللّه گفت «نيم روز با خرقانى صحبت داشتم اين همه از بركات وى بود، اگر روز تمام شدى تا چه منفعتها برداشتمى!»
٦٥٣ شيخ ابو الحسن در ابتدا دوازده سال، بعضى گفتهاند هژده سال، برين مواظبت كرد كه نماز [خفتن[١]] بجماعت بكردى و روى به تربت سلطان العارفين آوردى و زيارت وى بكردى و از انجا باز پس برفتى تا نماز بامداد به خانقاه خود آوردى، سه فرسنگ آمده بودى. بعد از اين مدّت از تربت ابو يزيد آواز آمد كه «وقت شد كه بنشينى[٢]». گفت «اى شيخ، همّتى در كار من كن كه مردى امّىام، شريعت ندانم و قرآن نياموختهام». آواز آمد كه «آنچه ما را بود و ما را دادهاند همه از بركات تو بود» گفت «اى شيخ تو به دويست و اند سال پيش از من بودهاى». گفت «بر خرقان وقتى گذر كرده بودم نورى ديدم كه برمىآمد و به عنان آسمان برمىشد، و سى سال بود تا به حاجتى درمانده بودم. هاتفى آواز داد كه «آن نور را شفيع آر تا حاجت تو روا شود» گفتم «آن نور كيست؟» گفت «نور صدق بندهايست از بندگان خاصّ، نامش على، كنيتش ابو الحسن». آن حاجت بخواستم مقصودم برآمد». پس آواز آمد «يا ابا الحسن، بگوى أعوذ باللّه».
ابو الحسن گفت كه «چون خانقاه آمدم قرآن همه ختم كرده بودم».
٦٥٤ احمد صرّام خادم را گفت: روزى شيخ ابو الحسن مىگفت «امروز چهل سالست تا خداى، جلّ جلاله، در دل من جز ياد خود نمىبيند، ازيرا كه در دل من جز ياد او نيست، مگر خاطرى بىدوام، مملكت ياد حقّ دارد بر دل من (؟) چهل سالست تا نفسم شربتى دوغ ترش مىخواهد يا دمى آب سرد،
[١]- از نامه دانشوران گرفته شد.
[٢]- يعنى در محلّى مقيم شوى و به هدايت خلق مشغول گردى.