احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ١١٩ - الباب السابع فى وحى القلوب
گريند[١].
الباب السّادس فى الهيجان
٥٧٥ ورد[٢] جوانمردان اندوهيست كه به هيچ وجه در دو جهان نگنجد و آن اندوه آنست كه خواهند كه وى را سزاى وى ياد كنند نتوانند.
٥٧٦ گفت: اين خلق همه بامداد و شبانگاه در بند آنند[٣] كه وى را يابند [كسى][٤] يابنده است كه او وى را خواهد.
الباب السّابع فى وحى القلوب
٥٧٧ شيخ ابو الحسن گفت: خداوند، جلّ جلاله، بر دل من ندا كرد كه «بنده من، اينها كه دست در تو مىمالند و پس مرگ تو به گور تو زيارت مىآيند هشيار باش كه ايشان را با من ترا بايد ميانجى كردن.
٥٧٨ شيخ گفت: مولى بر دل من ندا كرد و گفت «هر كجا نياز است مراد منم، و هر كجا دعويست مراد خلقانند».
٥٧٩ شيخ گفت: خداوند، جلّ جلاله، بر دل من ندا كرد كه «بنده من، مهمان مرا حقّ بگزار» گفتم «إلهى من ندانم كه حقّ مهمانان تو چگونه گزارم» گفت «كسانى كه به سلامى مهمانى تو آيند بايد كه عليك السّلام بيابند؛ و كس بود كه مرا دوست دارد، از دوستى من وى را آرزوى تو كند؛ و كس بود كه خود آمده بود تا با تو اندوه ورزد؛ و كس بود كه با من به چيزى درمانده بود؛ و كس بود كه من وى را از وى گرفته باشم، آمد و شد وى خود معلوم نباشد، و لكن مهمان من بود؛ و كس بود كه اين جهانى چيزى بخواهد
[١]- موريانه خورده است به حدس و تخمين خوانده شد.
[٢]- ف ٤٠٢: درد.
[٣]- بواسطه موريانه خوردگى روشن نيست.
[٤]- بواسطه موريانه خوردگى روشن نيست.