احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ١٣٠ - الباب التاسع فى الحكايات
نبود، حاجت برنداشتم. باز آمدم، [گفتند] «چون به غزاة شوى در كارزارگاه در صفّ مؤمنان بايستى درهاى آسمان به رحمت گشاده شود، هر حاجت كه بخواهى روا شود». آن سال طبل بزدم و به غزات شدم و در صف پيشين ايستادم. چون حاجت خواستم كه درخواهم دل با زبان راست نديدم حاجت برنداشتم. بازآمدم. گفتند «چون طهارت تمام بسازى و در خانه تاريك شوى و دو ركعت نماز كنى و حاجت خواهى روا شود». اين بكردم، خواستم كه حاجت خواهم دل با زبان راست نبود حاجت برنداشتم. دل را گريخته ديدم و زبان را آلوده. من نيز نفس را بانگ برزدم گفتم «اگر بانگ آيد كه: اى حاتم، دل با زبان راست كن حاجت تو روا شود، چه كنى؟»
٦٢٤ عبد اللّه واسع گفت: شبى ابو اسحاق هروى نزديك ما رسيد، پدرم بر جاى نبود، من نمدى بردم تا در زير پهلو كند. مرا گفت «اى پسر، نمد آوردى؟» گفت «دوش همه شب حوران گيسوى خود را بستر من كرده بودند. اى بسا كه بر من نگريستى.»
٦٢٥ ابليس روزى نوح را، صلوات اللّه عليه، گفت «يا نوح، از من چيزى پرس». نوح گفت «عيب باشد». فرمان آمد «بشنو آنچه بگويد، با تو غدر نتواند كردن». گفت «يا نوح، ترا بر من حقّى است». گفت «كدام است؟» گفت «من در رنج مىبودم كه نبايد كه قوم اسلام آرند، تو بارى دعا كردى تا بر كفر رفتند دلم فاريغ شد» اگر چه نوح اين دعا وقتى كرده بود كه خداى خبر كرده بودش كه «بيش كسى ايمان نخواهد آورد»، از اين سخن ابليس دل تنگ شد. گفت «يا نوح، حسد مكن كه من كردم، حال من ديدى. حريص مباش كه آدم حريصى كرد، شنيدى چه رنج ديد.
بخيل و متكبر مباش كه خداوند سرائى آفريده است بس خوش و گفته كه حرامست بر بخيلان و متكبران».