احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٤٢ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
ترسى؟» گفت اشتر كه چهار دندان شود از آواز جرس نترسد.» گفت «از قيامت و صعوبات او ترسى؟» گفت «مىانديشم كه فردا چون مرا از خاك برآرى و خلق را در عرصات حاضر كنى من در آن موقف پيراهن بو الحسنى خود از سر بركشم و در درياى وحدانيّت غوطه خورم تا همه واحد بود و بو الحسن نماند، موكّل خوف و مبشّر رجا بر من باز ننشيند.»
٥١ نقلست كه شبى نماز همى كرد، آوازى شنود كه «هان، بو الحسنو خواهى كه آنچه از تو مىدانم با خلق بگويم تا سنگسارت كنند؟» شيخ گفت «اى بار خداى، خواهى تا آنچه از رحمت تو مىدانم و از كرم تو مىبينم با خلق بگويم تا ديگر هيچ كس سجودت نكند؟» آواز آمد «نه از تو، نه از من».
٥٢ و يك بار مىگفت «إلهى، ملك الموت را به من مفرست كه من جان به وى ندهم، كه نه ازو ستدهام تا باز بدو دهم. من جان از تو ستدهام جز تو به كسى ندهم.»
٥٣ و گفت «سر به نيستى خود فروبردم چنانكه هرگز واديد نيايم تا سر به هستى تو برآرم، چنانكه به تو به يك ذرّه بدانم.» گفت: در سرّم ندا آمد كه «ايمان چيست؟» گفتم «خداوندا آن ايمان كه مرا دادى مرا تمامست».
٥٤ گفت: ندا آمد كه «تو مائى و ما تو». ما مىگوئيم «نه تو خداوندىّ و ما بنده عاجز؟»
٥٥ و گفت: از حضرت خطاب مىآمد كه «مترس، كه ما ترا از خلق نخواستهايم».
٥٦ و گفت: خداى، عزّ و جلّ، از خلق نشان بندگى خواست و از من نشان خداوندى.
٥٧ و گفت: چون به گرد عرش رسيدم صف صف ملائكه پيشباز