احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٤٤ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
نور، نيك مرد نبود اگر خويشتن را چند پشّهاى فرانمايد.»
٦٥ و گفت «و امىام[١] نيك بالاى حق»، يعنى همگى من آنچه هست در حقّ محو است بحقيقت، و آنچه مانده است خيالست.
٦٦ و گفت «اگر آنچه در دل منست قطرهاى بيرون آيد جهان چنان شود كه در عهد نوح، ٧».
٦٧ و گفت «آن گاه نيز كه من از ميان شما بشده باشم و در پس كوه قاف يكى را از پسران من ملك الموت آمده باشد و جان مىگيرد و با وى سختى مىكند من دست از گور بركنم و لطف خداى بر لب و دندان او بريزم».
٦٨ و گفت: چيزى كه از ان خداى در من همى كردند من نيز روى به خداى باز كردم و گفتم «الهى اگر مرا چيزى دهى چنان ده كه از گاه آدم تا به قيامت بر لب هيچ كس از تو نگشته بود، كو[٢] من بازمانده هيچ كس نتوانم خورد».
٦٩ و گفت «هر نيكوئى كه از عهد آدم، ٧، تا اين ساعت و از اين ساعت تا به قيامت با پيرى كرد تنها با پير شما كرد، و هر نيكوئى كه با پيران و مريدان كرد تنها با شما كرد».
٧٠ و گفت «هر شب آرام نگيرم نماز شام تا حساب خويش با خداى باز نكنم».
٧١ و گفت «كار خويش را به اخلاص نديدم تا آفريده تنهائى خويشتن را نديدم.»
٧٢ و گفت «اگر خداى، عزّ و جلّ، روز قيامت همه خلق را كه در زمان من هستند به من بخشد از آنجا كه آفتاب برآيد تا آنجا كه آفتاب فروشود بدين چشم كه در پيش دارم باز ننگرم از بزرگ همّتى كه به درگاه خداوند
[١]- بامى هستم؟ يا مقروض هستم به آلاى حقّ؟
[٢]-- كه.