احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٣٥ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
٣٦ نقلست كه شيخ بو سعيد گفت: شبلى و اصحاب وى در سايه طوبى موافقت كردند و من گوشه مرقّع شبلى ديدم، در آن ساعت كه در وجد بود و طواف همى كرد. پس شيخ گفت «اى بو سعيد، سماع كسى را مسلّم بود كه از زبر تا عرش گشاده بيند و از زير تا تحت الثّرى». پس اصحاب را گفت «اگر از شما پرسند كه رقص چرا مىكنيد بگوئيد بر موافقت آن كسان برخاستهايم كه ايشان چنين باشند، و اين كمترين پايه است اندر اين باب».
٣٧ نقلست كه شيخ بو سعيد و شيخ ابو الحسن خواستند كه بسط آن يك بدين آيد و قبض اين يك بدان شود. يكديگر را در برگرفتند، هر دو صفت نقل افتاد. شيخ بو سعيد آن شب تا روز سر بر زانو نهاده بود و مىگفت و مىگريست، و شيخ ابو الحسن همه شب نعره همى زد و رقص همى كرد. چون روز شد شيخ ابو الحسن باز آمد و گفت «اى شيخ، اندوه به من بازده، كه ما را با آن اندوه خود خوشترست»، تا ديگر بار نقل افتاد. پس بو سعيد را گفت «فردا به قيامت در ميا كه تو همه لطفى، تاب نيارى، تا من نخست بروم و فزع قيامت بنشانم آنگاه تو درآى»؛ پس گفت «خدا كافرى را آن قوّت داده بود كه چهار فرسنگ كوهى بريده بود و مىشد تا بر سر لشكر موسى زند، چه عجب اگر مؤمنى را آن قوّت بدهد كه فزع قيامت بنشاند؟» پس شيخ بو سعيد بازگشت، و سنگى بود بر درگاه، محاسن در آنجا ماليد، شيخ بو الحسن از بهر احترام او را فرمود تا آن سنگ را بر كندند و به محراب باز آوردند. پس چون شب درآمد، بامداد آن سنگ باز جاى خود آمده بود.
ديگر باره به محراب باز بردند ديگر شب همچنان به درگاه باز آمده بود، همچنين تا سه بار. بو الحسن گفت «اكنون همچنان بر درگاه بگذاريد، كه شيخ بو سعيد لطف بسى مىكند». پس بفرمود تا راه از آنجا برانداختند و درى ديگر بگشادند. پس شيخ بو الحسن چون به وداع او آمد، گفت «من ترا به ولايت عهد خويش برگزيدم كه سى سال بود كه از حق مىخواستم كسى را