احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٢٣ - أحوال و أقوال خرقانى از اسرار التوحيد
خسرو همه حال خويش ديدى در جام
روزى شيخ بو الحسن با شيخ بو سعيد نشسته بودند و جمع همه حاضر بودند. شيخ بو الحسن روى به جمع كرد و گفت «روز قيامت همه بزرگان را بياورند و هر كسى را كرسيى بنهند در زير عرش و از خداوند ندا آيد خلق را كه از حقّ سخن گويند، و شيخ بو سعيد را كرسيى بنهند تا از حقّ سخن گويد و او در ميان نى.»
چون سه روز تمام شد روز چهارم شيخ بو سعيد دستورى خواست. شيخ بو الحسن گفت به راه كوه در شويت كه اين راه ده بر دهست، درويشان را آسانتر بود. و شيخ بو الحسن گفت «سى مرد مريد مىبايد مرا تا ده در خدمت تو مىباشند تا به نشابور، و ده از نزديك تو خبر به من باز مىآرند و ده از نزديك من خبر به تو مىبرند، همچنين تا آنگاه كه به نشابور برسى.» شيخ بو الحسن با فرزندان و جمع همه به وداع شيخ بو سعيد بيرون آمدند و به وقت وداع شيخ بو الحسن مر شيخ بو سعيد را گفت كه «راه به تو بر بسط و گشايش است و راه ما بر قبض و حزن، اكنون تو شاد مىباش و خرّم مىزى تا ما اندوه مىخوريم، كه هر دو كار او مىكنيم».
پس شيخ بو الحسن چندانكه مردم داشت با شيخ بو سعيد بفرستاد تا به جاجرم به هر منزلى از وى خبر بدو مىبردند. پس ديگر روز كه شيخ بو سعيد برفت در خانقاه شيخ بو الحسن جامهها برچيدند و زاويهها برداشتند.
در آن موضع كه زاويه حسن مؤدّب بود در زير جامه كاغذى يافتند چيزى در وى، پيش شيخ بو الحسن بردند و گفتند «يافتيم چيزى در اينجاست».
گفت «چيست؟» گفتند «ندانيم». گفت «بنگريد». باز كردند زر بود.
گفت «اين در زاويه كه بودهست؟» گفتند «در زير زاويه حسن مؤدّب كه خادم شيخ بو سعيد است». گفت «وزنى بكنيت». وزن كردند، بيست دينار زر برآمد؛ گفت «بنگريد تا ما را وام چندست»؛ بنگريستند بيست دينار