احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٩١ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
٤٥١ و گفت: اين نه آن طريقست كه زفانى برو اقرار آورد، يا بينائى[١] بود كه او را بيند، يا شناختى كه او را شناسد، يا هفت اندام را نيز آنجا راهست؛ همه از ان اوست و جان در فرمان او. اينجا خدائى است و بس.
٤٥٢ و گفت: كسانى ديدهام كه به تفسير قرآن مشغول بودهاند. جوانمردان به تفسير خويش مشغول بودهاند.
٤٥٣ و گفت: عالم آن عالم بود كه به خويشتن عالم بود، عالم نبود آنكه به علم عالم بود. و گفت: خداى، تعالى، قسمت خويش پيش خلقان كرد، هر كسى نصيب[٢] خويش برگرفتند، نصيب جوانمردان اندوه بود.
٤٥٤ و گفت: درخت اندوه بكاريد تا باشد كه به برآيد و تو بنشينى و مىگريى كه عاقبت بدان دولت برسى كه گويندت «چرا مىگريى؟» گفتند «اندوه به چه بدست آيد؟» گفت: بدانكه همه جهد آن كنى كه در كار او پاك روى، و چندانكه بنگريى دانى كه پاك نهاى و نتوانى بود كه اندوه او فروآيد، كه صد و بيست و چهار هزار پيغامبر بدين جهان درآمدند و بيرون شدند و خواستند كه او را بدانند سزاى او، و همه پيران همچنان، نتوانستند.
٤٥٥ و گفت: درد جوانمردان اندوهست كه به دو عالم درنگنجد.
٤٥٦ و گفت: اگر عمر من چندان بود كه عمر نوح من از اين تن راستى نبينم، و آنكه من ازين دانم اگر خداوند اين تن را به آتش فرونيارد داد من از اين تن بنداده باشد. پرسيدند از نام بزرگ، گفت: نامها[٣] همه خود بزرگست، بزرگتر در وى نيستى بنده است؛ چون بنده نيست گرديد از خلق بشد در هيبت يك بود.
[١]- ظ: بينائيى.
[٢]- در اصل: نصيبى.
[٣]- در اصل: نامهاء.