احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٣٩ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
«مرا دعائى[١] بكن». گفت «خود در اين گه دعا مىكنم: أللّهمّ اغفر للمؤمنين و المؤمنات». گفت «دعائى[٢] خاصّ بگو.» گفت «اى محمود، عاقبتت محمود باد». پس محمود بدرهاى[٣] زر پيش شيخ نهاد. شيخ قرص جوين پيش نهاد و گفت «بخور». محمود همى خاويد و در گلوش مىگرفت.
شيخ گفت «مگر حلقت مىگيرد؟» گفت «آرى». گفت «مىخواهى كه ما را اين بدره زر تو گلوى ما بگيرد؟ برگير، كه اين را سه طلاق دادهايم».
محمود گفت «در چيزى كن البتّه». گفت «نكنم». گفت «پس مرا از ان خود يادگارى بده». شيخ پيراهن عودى[٤] از ان خود بدو داد. محمود چون باز همى گشت گفت «شيخا، خوش صومعهاى دارى». گفت «آن همه دارى، اين نيز مىبايدت!» پس در وقت رفتن شيخ او را بر پاى خاست.
محمود گفت «اوّل كه درآمدم التفات نكردى، اكنون برپاى مىخيزى؟
اين همه كرامت چيست، و آن چه بود؟» شيخ گفت «اوّل در رعونت پادشاهى و امتحان درآمدى، و بآخر در انكسار و درويشى مىروى، كه آفتاب دولت درويشى بر تو تافته است. اوّل براى پادشاهى تو برنخاستم، اكنون براى درويشى برمىخيزم.» پس سلطان برفت به غزا. در آن وقت به سومنات شد، بيم آن افتاد كه شكسته خواهد شد، ناگاه از اسپ فرود آمد و به گوشهاى شد و روى بر خاك نهاد و آن پيراهن شيخ را بر دست گرفت و گفت «الهى، بحقّ آب روى خداوند اين خرقه كه ما را بر اين كفّار ظفر دهى كه هرچه از غنيمت بگيرم به درويشان دهم». ناگاه از جانب كفّار غبارى و ظلمتى پديد آمد تا همه تيغ در يكديگر نهادند و مىكشتند و متفرّق مىشدند تا كه لشكر اسلام ظفر يافت؛ و آن شب محمود به خواب ديد كه شيخ مىگفت «اى محمود، آب روى خرقه ما بردى بر درگاه حق!
[١]- در اصل: دعاء، بدره.
[٢]- در اصل: دعاء، بدره.
[٣]- در اصل: دعاء، بدره.
[٤]- پيراهن عودى، به رنگ خاكسترى تيره؟