احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٢٩ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى [از تذكرة الاوليا]
٢٢ آن بحر اندوه، آن راسختر از كوه، آن آفتاب الهى، آن آسمان نامتناهى، آن اعجوبه ربّانى، آن قطب وقت ابو الحسن خرقانى، رحمة اللّه عليه، سلطان سلاطين مشايخ بود و قطب اوتاد و ابدال عالم، و پادشاه اهل طريقت و حقيقت، و متمكّن كوه صفت و متعيّن معرفت، دايم به دل در حضور و مشاهده، و به تن در خضوع رياضت و مجاهده بود، و صاحب اسرار حقايق و عالى همّت و بزرگ مرتبه، و در حضرت آشنائى عظيم داشت، و در گستاخى كرّ و فرّى داشت كه صفت نتوان كرد.
٢٣ نقلست كه شيخ با يزيد هر سال يك نوبت به زيارت دهستان شدى به سر ريگ، كه آنجا قبور شهداست. چون بر خرقان گذر كردى باستادى و نفس بركشيدى. مريدان از وى سؤال كردند كه «شيخا، ما هيچ بوى نمىشنويم». گفت «آرى، كه از اين ديه دزدان بوى مردى مىشنوم:
مردى بود نام او على و كنيت او ابو الحسن، به سه درجه از من بيش بود، بار عيال كشد و كشت كند و درخت نشاند.»
٢٤ نقلست كه شيخ در ابتدا دوازده سال در خرقان نماز خفتن بجماعت بكردى و روى به خاك با يزيد نهادى و به بسطام آمدى و باستادى و گفتى:
بار خدايا، از آن خلعت كه با يزيد را دادهاى ابو الحسن را بوئى ده. و آنگاه باز گشتى وقت صبح را به خرقان باز آمدى و نماز بامداد بجماعت به خرقان دريافتى بر طهارت نماز خفتن[١].
[١]- ف ٦٥٣ ديده شود.