احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٣١ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
شيخ در نماز شدى و گاو همچنان شيار مىكردى تا وقتى كه شيخ باز آمدى.
٢٧ نقلست كه عمر[١] بو العباسان شيخ را گفت «بيا تا هر دو دست يكديگر گيريم و از زبر[٢] اين درخت بجهيم»، و آن درختى بود كه هزار گوسفند در سايه او بخفتى؛ شيخ گفت «بيا تا هر دو دست لطف حق گيريم و بالاى هر دو عالم بجهيم» شيخ گفت[٣] «بيا كه نه به بهشت التفات كنم[٤] و نه به دوزخ.»
٢٨ روزى شيخ المشايخ پيش آمد طاسى پر آب پيش شيخ نهاده بود، شيخ المشايخ دست در آب كرد و ماهى زنده بيرون آورد. شيخ ابو الحسن گفت «از آب ماهى نمودن سهل است، از آب آتش بايد نمودن». شيخ المشايخ گفت «بيا تا بدين تنور فرو شويم تا زنده كى برآيد». شيخ گفت «يا عبد اللّه، بيا تا به نيستى خود فرو شويم تا به هستى او كه برآيد.» شيخ المشايخ ديگر سخن نگفت.
٢٩ نقلست كه شيخ المشايخ گفت «سى سالست كه از بيم شيخ ابو الحسن نخفتهام و در هر قدم كه پاى در نهادم قدم او پيش ديدهام، تا بجائى كه دو سالست تا مىخواهم در بسطام پيش ازو به خاك با يزيد رسم نمىتوانم، كه او از خرقان سه فرسنگ آمده است و پيش از من آنجا رسيده.»
٣٠ مگر روزى در اثناى سخن شيخ همى گفته است «هر كه طالب اين حديث است قبله جمله اينست» و اشارت به انگشت كالوچ[٥] كرد، چهار انگشت بگرفته و يكى بگشوده. آن سخن با شيخ المشايخ مگر بگفته بودند. او از سر غيرت بگفته است كه «چون قبله ديگر پديد آمد ما اين قبله را راه
[١]- در منتخب نور العلوم« عمّى» آمده، ف ٦٤٣ و ٦٤٤ ديده شود.
[٢]- در اصل: از زير.
[٣]- يعنى باز شيخ ابو الحسن گفت.
[٤]- ظ: كنيم.
[٥]- يعنى انگشت كوچك دست كه در عربى خنصر گويند.