احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٣٢ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
فروببنديم». بعد از ان راه حجّ بسته آمد، كه در آن سال هر كه رفت سببى افتاد كه بعضى هلاك شدند و بعضى [را] راه بزدند و بعضى نرسيدند؛ تا ديگر سال درويشى شيخ المشايخ را گفت «خلق را از خانه خدا بازداشتن چه معنى دارد؟» تا شيخ المشايخ اشارتى كرد تا راه گشاده شد. بعد از ان درويش گفت «اين بر چه نهيم كه آن همه خلق هلاك شدند؟» گفت «آرى، جائى كه پيلان را پهلو به هم بسايند سارخكى چند فروشوند باكى نبود.»
٣١ نقلست كه وقتى جماعتى به سفرى همى شدند. بدو گفتند «شيخا، راه خايفست، ما را دعائى[١] بياموز تا اگر بلائى پديد آيد آن دفع شود».
شيخ گفت «چون بلائى[٢] روى به شما نهد از ابو الحسن ياد كنيد.» قوم را آن سخن خوش نيامد. آخر چون برفتند راه زنان پيش آمدند و قصد ايشان كردند. يك تن از ايشان در حال از شيخ ياد كرد، و از چشم ايشان ناپديد شد. عيّاران فرياد گرفتند كه «اينجا مردى بود، كجا شد كه او را نمىبينيم و نه بار و ستور او را»- تا بدان سبب بدو و قماش او هيچ آفت نرسيد، و ديگران برهنه و مال برده بماندند. چون مرد را بديدند بسلامت، بتعجّب بماندند، تا او گفت سبب چه بود. چون پيش شيخ باز آمدند بپرسيدند كه «براى اللّه را آن سرّ چيست كه ما همه خداى را خوانديم كار ما برنيامد و اين يك تن ترا خواند از چشم ايشان ناپديد شد؟» شيخ گفت «شما كه حق را خوانيد بمجاز خوانيد، و ابو الحسن بحقيقت. شما بو الحسن را ياد كنيد بو الحسن براى شما خداى را ياد كند، كار شما برآيد، كه اگر بمجاز و عادت خداى را ياد كنيد سود ندارد.»
٣٢ نقلست كه مريدى از شيخ درخواست كه «مرا دستورى ده تا به كوه لبنان شوم و قطب عالم را بينم». شيخ دستورى داد. چون به لبنان رسيد جمعى ديد نشسته روى به قبله و جنازهاى در پيش و نماز نمىكردند. مريد
[١]- در اصل: دعاء، بلاء.
[٢]- در اصل: دعاء، بلاء.