احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٩٥ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
كنند و در دهانى نهند از ان مهمانى هنوز حقّ او نگزارده باشند؛ و از مشرق تا به مغرب بروند تا يكى را براى خدا زيارت كنند هنوز بسيار نبود.
٤٨٠ و گفت: چهل سالست تا نفس من شربتى آب سرد يا شربتى دوغ ترش مىخواهد وى را ندادهام.
٤٨١ نقلست كه چهل سال بود تا بادنجانش آرزو بود و نخورده بود. يك روز مادرش پستان درو ماليد و خواهش كرد تا شيخ نيم بادنجانى بخورد.
همان شب بود كه سر پسرش بريدند و بر آستان نهادند، و شيخ ديگر روز آن بديد و مىگفت: آرى كه آن ديگ كه ما برنهادهايم در آن ديگ گرم كم از اين سر نبايد. پس گفت: نه با شما مىگويم كه «كار من با او آسان نيست؟» و شما مىگوئيد كه «بادنجان بخور».
٤٨٢ و گفت: هفتاد سالست تا با حقّ زندگانى كردهام كه نقطهاى بر مراد نفس نرفتهام.
٤٨٣ و نقلست كه شيخ را پرسيدند كه «از مسجد تو تا مسجدهاى ديگر چند در ميانست؟» گفت «اگر به شريعت گيريد همه راستست و اگر به معرفت گيريد سخن آن شرحها دارد. و من ديدم كه از مسجدهاى ديگر نور برآمد و به آسمان شد و بر اين مسجد قبّهاى از نور فرو بردهاند و به عنان آسمان درمىشد؛ و آن روز كه اين مسجد بكردند من درآمدم و بنشستم، جبريل بيامد و علمى سبز بزد تا به عرش خداى، و همچنين زده باشد تا به قيامت.
٤٨٤ و گفت: يك روز خدا به من ندا كرد كه «هر آن بنده كه به مسجد تو درآيد گوشت و پوست وى بر آتش حرام گردد؛ و هر آن بندهاى كه در مسجد تو دو ركعت نماز كند، به زندگانى تو و پس مرگ تو، روز قيامت از عبّادان[١] خيزد.»
٤٨٥ و گفت: مؤمن را همه جايگاهها مسجد بود و روزها همه آدينه و ماهها
[١]- در دو نسخه: از عابدان.