احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٩٧ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
«شصت سالست تا در اميد دوستى تو مىگذارم و در شوق تو باشم» حق، تعالى، گفت «به سالى شصت طلب كردهاى و ما در ازل الآزال در قدم دوستى تو كردهايم.»
٤٩٥ و گفت: يك بار ديگر حق، تعالى، را ديگر به خواب ديدم كه گفت «يا بو الحسن، خواهى كه ترا باشم؟» گفتم «نه». گفت «خواهى كه مرا باشى؟» گفتم «نه» گفت «يا ابا الحسن، خلق اوّلين و آخرين در اشتياق اين بسوختند تا من كسى را باشم. تو مرا اين چرا گفتى؟» گفتم «بار خدايا، اين اختيار كه تو به من كردى از مكر تو ايمن كى توانم بود؟ كه تو به اختيار هيچ كس كار نكنى».
٤٩٦ و گفت: شبى به خواب ديدم كه مرا به آسمان بردند. جماعتى را ديدم كه زار زار مىگريستند از ملائكه. گفتم «شما كيستيد؟» گفتند «ما عاشقان حضرتيم». گفتم «ما اين حالت را در زمين تب و لرز گوئيم و فسره، شما نه عاشقانيد». چون از آنجا بگذشتم ملائكه مقرّب پيش آمدند و گفتند «نيك ادبى كردى آن قوم را، كه ايشان عاشقان حضرت نبودند. بحقيقت، عاشقان كسى[١] مىبايد كه از پاى سر كند و از سر پاى، و از پيش پس كند و از پس پيش، و از يمين يسار كند و از يسار يمين، كه هر كه يك ذرّه خويش را باز مىيابد يك ذرّه از آن حضرت خبر ندارد.
پس از آنجا به قعر دوزخ فروشدم، گفتم «تو مىدم تا من مىدمم تا از ما كدام غالب آيد».
٤٩٧ و گفت: درخواستم از حق، تعالى، كه «مرا به من نمائى چنانكه هستم». مرا به من نمود با پلاسى شوخگن، و من همى درنگرستم و مىگفتم «من اينم؟» ندا آمد كه «آرى». گفتم «آن همه ارادت و خلق و شوق و تضرّع و زارى چيست؟» ندا آمد كه «آن همه مائيم، تو اينى».
[١]- شايد: عاشق آن كسى.