احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ١٦٦
٣٤١ صوفى را نود و نه عالمست.
٣٤٢ آن كس كه حقّ او را خواهد ...
٣٤٣ طعام و شراب جوانمردان ...
٣٤٤ هر كس كه غايبست ازو گويند.
٣٤٥ خداى بر دل اولياى خويش از نور ...
٣٤٦ خداوند از هستى خود چيزى در اين مردان پديد كرده است.
٣٤٧ خداوند بنده را به خود راه باز گشايد.
٣٤٨ درويش آن بود كه در دلش انديشه نبود.
٣٤٩ اين خلق بامداد و شبنگاه درآيند ...
٣٥٠ مهرى بر زبان بر نه ... و مهرى بر دل نه ...
٣٥١ چون دانشمندان گويند «من» ...
٣٥٢ تا نباشد همه شما باشيد ... «صوفى نيافريدهام» ٣٥٣ صوفى تنيست مرده و دليست ...
٣٥٣. يك نفس با خدا زدن ...
٣٥٤ هر چه براى خدا كنى ...
٣٥٥ عمل چون شير است ...
٣٥٦ چون مريد به علم بيرون شود ... از دست بگذار ٣٥٧ اين راه كه به بهشت مىرود نزديك ...
٣٥٨ بايد كه در روزى هزار بار بميرى و ...
٣٥٩ چون نيستى خويش به وى دهى ...
٣٦٠ بايد كه پايت را آبله افتد از روش. ف ٥٤٢ ديده شود.
٣٦١ هر كه تنها نشيند با خداوند خويش بود.
٣٦٢ بو على دقّاق گفته است كه ... راه مغيلان گرفته است.
٣٦٣ ترا بر تو آشكارى كند.