احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٨٩ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
تا در سراى بقا به نور بقا باقى را بيند.
٤٣٣ و گفت: اولياى خداى را نتوان ديد مگر كسى كه محرم بود، چنانكه اهل ترا نتواند ديد مگر كسى كه محرم بود؛ مريد هر چند كه پير را حرمت بيش دارد ديدش در پير بيش دهد.
٤٣٤ و گفت: هر كسى ماهى در دريا گيرد، اين جوانمردان بر خشك گيرند؛ و ديگران كشت بر خشك كنند، اين طايفه بر دريا كنند.
٤٣٥ و گفت: اگر آسمان و زمين پر از طاعت بود آن را قدرى نبود اگر در دل انكار جوانمردان دارد.
٤٣٦ و گفت: هزار مرد اين جهان را ترا ترك بايد كرد تا به يك مرد از آن جهان برسى، و هزار شربت زهر بايد خورد تا به يك شربت حلاوت بچشى.
٤٣٧ و گفت: دريغا، هزار بار دريغا، كه چندين هزار سرهنگ و عيّار و مهتر و سالار و خواجه و برنا كه در كفن غفلت به خاك حسرت فرومىشوند كه يكى ازيشان سرهنگى دين را نمىشايد.
٤٣٨ و گفت: زندگانى درون مرگست، مشاهده درون مرگست، پاكى درون مرگست، فنا و بقا درون مرگست، و چون حق پديد آمد جز از حق هيچ چيز بنماند.
٤٣٩ و گفت: با خلق باشى ترشى و تلخى دانى و چون خلقيّت از تو جدا شود زندگانى با خدا بود.
٤٤٠ و گفت: زندگانى بايد ميان كاف و نون كه هيچ بنميرد.
٤٤١ و گفت: آن كسى كه نماز كند و روزه دارد به خلق نزديك بود و آن كسى كه فكرت كند به خدا.
٤٤٢ و گفت: هفت هزار درجه است از شريعت تا معرفت، و هفتصد هزار درجه است از معرفت تا به حقيقت، و هزار هزار درجه است از حقيقت تا بارگاه باز بود، هر يكى را بمثل عمرى بايد كه چون عمر نوح و صفائى چون