احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ١٥٩
١٧٩ چيزى بر دلم نشان نشد از عشق كه ...
١٨٠ فردا خداى، تعالى، گويد به من «هر چه خواهى بخواه».
١٨١ خداى، تعالى، همه را پيش من كند ...
١٨٢ مصطفى فردا مردانى را عرضه دهد كه ...
١٨٣ «هر كه از اين رود تو آبى خورد همه را به تو بخشيدم» ١٨٤ من نه آنم كه زيارتيان خويش را شفاعت كنم.
١٨٥ هر كه استماع سخن ما كرد و كند ....
١٨٦ «همه چيزى ارزانى داشتيم غير الخفية» ١٨٧ گاه بو الحسن اويم، گاه او بو الحسن منست.
١٨٨ قدم بر نخست پايه نردبان كه نهادم به خدا رسيدم.
١٨٩ مردمان گويند خدا و نان ...
١٩٠ مردمان را خلافست تا فردا او را ببينند يا نه.
١٩١ از هر چه دون حقّست زاهد گرديدم.
١٩٢ اگر بر بساط محبتم بدارى در ان مست گردم.
١٩٣ من در ولايت تو نيايم، كه ...
١٩٤ اين يكى شخص بود كه مرا به تو خواند، و آن مصطفى بود.
١٩٥ الهى، خوشى به تو در بود. ف ٥٧٢ ديده شود.
١٩٦ «همه خلق را از گناه عفو كنم مگر كسى را كه ...» ١٩٧ الهى، روز قيامت داورى همه بگسلد ...
١٩٨ چون به جان نگرم جانم درد كند.
١٩٩ الهى، حديث تو از من نپذيرند.
٢٠٠ هيچ كس نبود با او نشسته و مىگفت ...
٢٠١ روز بزرگ پيغامبران بر منبرهاى نور نشينند.
٢٠٢ الهى، سه چيز از من به دست خلق مكن.