احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٥٧ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
١٦١ گفت: با خلق خدا صلح كردم كه هرگز جنگ نكردم و با نفس جنگى كردم كه هرگز صلح نكردم.
١٦٢ و گفت: اگر نه آن بودى كه مردمان گويند كه «به پايگاه با يزيد رسيد و بىحرمتى كرد» و الّا هرچه با يزيد با خدا بگفته است و بينديشيده من با شما بگفتمى. و عجب اينست كه ازو نقل مىكنند كه گفته است «هرچه با يزيد با انديشه آنجا رسيده است بو الحسن به قدم آنجا رسيده است».
١٦٣ و گفت: اين جهان به جهانيان واهشتيم و آن جهان به بهشتيان، و قدم بر نهاديم جائى كه آفريده را راه نيست.
١٦٤ و گفت: چنانكه مار از پوست بدر آيد بدر آمدم.
١٦٥ و گفت كه: با يزيد گفت «نه مقيم و نه مسافر»، و من مقيم در يكيّى[١] او سفر مىكنم.
١٦٦ و گفت: روز قيامت من نگويم كه «من عالم بودم يا زاهد يا عابد» گويم «تو يكىاى من زان يكيّى[٢] تو بودم».
١٦٧ و گفت: بدين جا كه من رسيدم سخن نتوانم گفت، كه آنچه مراست با او اگر با خلق بگويم خلق آن برنتابد، و اگر اينچه او راست با من بگويد چون آتش باشد به بيشه درافگنى. دريغ آيدم كه با خويشتن باشم و سخن او گويم.
١٦٨ و گفت: تا خداوند تعالى مرا از من پديد آورد بهشت در طلب منست و دوزخ در خوف من، و اگر بهشت و دوزخ اينجا كه من هستم گذر كنند هر دو با اهل خويش در من فانى شوند، چه اميد و بيم من از خداوند منست و جز او كيست كه ازو اميد و بيم بود.
١٦٩ و گفت: تكبير فرضى خواستم پيوست، بهشت آراسته و دوزخ
[١]- در اصل: يكى.
[٢]- در اصل: يكى.