احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٥٩ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
به دهانم و در باطنم حلاوت پديد مىآمد.
١٧٦ و گفت: به خواب ديدم من و با يزيد و أويس قرنى در يك كفن بوديمى.
١٧٧ و گفت: در همه جهان زندهاى ما را ديد، و آن با يزيد بود.
١٧٨ نقلست كه: روزى اين آيت همى خواند، قوله تعالى: إِنَّ بَطْشَ رَبِّكَ لَشَدِيدٌ، گفت «بطش من سختتر از بطش اوست، كه او عالم و اهل عالم گيرد و من دامن كبريائى او گيرم».
١٧٩ و گفت: چيزى بر دلم نشان نشد از عشق كه در همه عالم كس را محرم آن نيافتم كه با وى بگويم.
١٨٠ و گفت: فردا خداى، تعالى، گويد به من «هرچه خواهى بخواه» گويم «بار خدايا، تو عالمترى.» گويد «همّت تو ترا بدادم، جز آن حاجت خواه.» گويم «الهى، آن جماعت خواهم كه در وقت من بودند و از پس من تا به قيامت به زيارت من آمدند و نام من شنيدند و نشنيدند». از حقّ، تعالى، ندا آيد كه «در دار دنيا آن كردى كه ما گفتيم، ما نيز آن كنيم كه تو خواهى[١]».
١٨١ و گفت: خداى تعالى همه را پيش من كند. رسول، ٧، گويد «اگر خواهى ترا از پيش جاى كنم» گويم «يا رسول اللّه، من در دار دنيا تابع تو بودم، اينجا نيز پسرو توم». بساطى از نور بگستراند، ابو الحسن و ژنده جامگان او بر آنجا جمع آيند، مصطفى را بدان جمع چشم روشن شود، اهل قيامت همه متعجّب بمانند، فرشتگان عذاب مىگذرند، مىگويند «اينان آن قومند كه ما را از ايشان هيچ رنگى نيست».
١٨٢ و گفت: مصطفى، ٧، فردا مردانى را عرضه دهد كه در اوّلين و آخرين مثل ايشان نبود. حقّ، تعالى، بو الحسن را در مقابله ايشان آورد و
[١]- شايد فقره بعد دنباله اين باشد.