احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٦١ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
از سر برگيرد و دامن به زير نهد محال بود كه بنسيه فروشد.»
١٩١ و گفت: از هر چه دون حقّست زاهد گرديدم، آنگاه خويش را خواندم.
١٩٢ و گفت: من در ولايت تو نيايم كه مكر تو بسيارست.
١٩٣ و گفت: اگر بر بساط محبّتم بدارى در ان مست گردم در دوستى تو، و اگر بر بساط هيبتم بدارى ديوانه گردم در سلطنت تو، چون نور گستاخى سر بر زند هر دو خود من باشم و منى من توى.
١٩٤ و گفت: روى به خدا بازكردم گفتم «اين يكى شخص بود كه مرا به تو خواند، و آن مصطفى بود، ٧، چون ازو فروگذرى همه خلق آسمان و زمين را من به تو خوانم». و اين بيان حقيقت است به اثبات شريعت.
١٩٥ و گفت: روى به خدا بازكردم و گفتم «إلهى خوشى به تو در بود، اشارت به بهشت كردى!»
١٩٦ و گفت: خداى، تعالى، در غيب بر من بازگشاد كه «همه خلق را از گناه عفو كنم مگر كسى را كه دعوى دوستى من كرده باشد». من نيز روى بدو بازكردم و گفتم «اگر از آن جانب عفو پديد نيست از اين جانب هم پشيمانى پديد نيست! بكوش تا بكوشيم، كه بر آنچه گفتهايم پشيمان نيستيم!»
١٩٧ و گفت: روى به خدا بازكردم گفتم «إلهى روز قيامت داورى همه بگسلد، و آن داورى كه ميان من و تست نگسلد».
١٩٨ و گفت: چون به جان نگرم جانم درد كند، و چون به دل نگرم دلم درد كند، چون به فعل نگرم قيامتم درد كند، چون به وقت نگرم درد توم كنى. إلهى، نعمت تو فانيست و نعمت من باقى، و نعمت تو منم و نعمت من توى، و گفتم «إلهى، هرچه تو با من گوئى من با خلق تو گويم و هر چه تو با من دهى من خلق ترا دهم».
١٩٩ و گفت: إلهى، حديث تو از من نپذيرند.