احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٧٠ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
٢٦٦ و گفت: اگر كسى اينجا نشسته بود چشمش به لوح برافتد روا بود و من فرا پذيرم، وليكن بايد كه نشانش با من دهد.
٢٦٧ و گفت: اگر خداى، تعالى، را به خردشناسى علمى با تو بود، و اگر به ايمانشناسى راحتى با تو بود، و اگر به معرفتشناسى دردى با تو بود.
٢٦٨ و گفت كه: على دهقان گفت كه «مرد به يك انديشه ناصواب كه بكند دو ساله راه از حقّ تعالى باز پس افتد».
٢٦٩ و گفت: عجب دارم از اين شاگردان كه گويند «پيش استاد شديم» وليكن شما دانيد كه من هيچ كس را استاد نگرفتم كه استاد من خدا بود، تبارك و تعالى، و همه پيران را حرمت دارم.
٢٧٠ دانشمندى ازو سؤال كرد كه «خرد و ايمان و معرفت را جايگاه كجاست؟» گفت: تو رنگ اينها را به من نماى تا من جايگاه ايشان با تو نمايم. دانشمند را گريه برافتاد، به گوشهاى نشست.
٢٧١ شيخ را گفتند «مردان رسيده كدام باشند؟» گفت «از مصطفى، ٧، درگذشتى مرد آن باشد كه او را هيچ ازين درنيابد و تا مخلوق باشى همه دريابد» يعنى از عالم امر باش نه از عالم خلق.
٢٧٢ و گفت: مردان از آنجا كه باشند سخن نگويند، پستر بازآيند تا شنونده سخن فهم كند.
٢٧٣ و گفت: همه كسى نازد بدانچه داند، تا بداند كه هيچ نداند. چون بدانست كه هيچ ندانست شرم دارد از دانش خود تا آنگاه كه معرفتش بكمال باشد.
٢٧٤ و گفت: خداوند را به تهمت نبايد دانست و به پنداشت نبايد دانست كه گوئى دانيش و ندانيش، خداى را چنان بايد دانست كه هر چند مىدانيش گوئى كاشكى بهتر دانستمى.
٢٧٥ و گفت: بنده چنان بهتر بود كه از خداوند خويش نه به زندگانى