احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٧٢ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
٢٨٤ و گفت: چنانكه از تو نماز طلب نمىكند پيش از وقت تو نيز روزى مطلب پيش از وقت.
٢٨٥ و گفت: جوانمردى دريائيست به سه چشمه: يكى سخاوت، دوم شفقت، سيم بىنيازى از خلق و نيازمندى به حقّ.
٢٨٦ و گفت: نفس كه از بنده برآيد و به حق شود بنده بياسايد؛ نظر كه از خداى به بنده آيد بنده را برنجاند.
٢٨٧ و گفت: از حال خبر نيست و اگر بود آن علم بود نه حال؛ يا به حق راهست يا به حقّ كسى را راه نيست؛ همه آفريده در بو الحسن جاى گيرد و بو الحسن را در خويشتن يك قدم جاى نيست.
٢٨٨ و گفت: از هر قومى يكى بردارد و آن قوم را بدو بخشد؛ قومى را به دوستى گرفت و از خلق جدا واكرد[١].
٢٨٩ و گفت: در گوشه بنشينيد و روى به من فرا كنيد.
٢٩٠ و گفت: مردان كه بالا گيرند به پاكى بالا گيرند نه به بسيارى كار.
٢٩١ و گفت: اگر ذرّهاى نيكوئى خويش بر تو بگشايد در عالم كسى نباشد كه ترا از وى ببايد شنيدن يا ببايد گفتن.
٢٩٢ و گفت: علما گويند كه «ما وارثان رسوليم». رسول را وارث مائيم كه آنچه رسول بود بعضى ما داريم: رسول درويشى اختيار كرد و درويشى اختيار ماست؛ با سخاوت بود، و با خلق نيكو بود، و بىخيانت بود، با ديدار بود، رهنماى خلق بود، بىطمع بود، شرّ و خير از خداوند ديد، با خلقش غش نبود، اسير وقت نبود، هرچه خلق ازو بترسند نترسيد، و هرچه خلق بدو اميد دارند او نداشت، به هيچ غرّه نبود؛ و اين جمله صفات جوانمردان است. رسول، ٧، دريائى بود بىحدّ كه اگر قطرهاى از ان بيرون آيد همه عالم و آفريده غرق شود. در اين قافله كه مائيم مقدّمه حقّ است،
[١]- يقين ندارم كه آيا ٢٨٨ و ٢٨٩ يكى بوده است و از هم جدا شده يا همينطور بايد باشد.