احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ١٠٠ - أحوال و أقوال خرقانى از مثنوى مولوى
[أحوال و أقوال خرقانى از مثنوى مولوى]
مولانا جلال الدّين محمّد بلخى، معروف به رومى و مولوى، در كتاب مثنوى بعضى از حكايات مربوط به ابو الحسن خرقانى را كه خوانده و شنيده بوده است موضوع تمثيل كرده و اقوال او را در ضمن انديشهها و آراء خويش گنجانيده است. مثلا در دفتر اوّل آنجا كه گويد:
|
گفت «المعنى هو اللّه» شيخ دين |
بحر معنيهاى ربّ العالمين |
|
|
جمله اطباق زمين و آسمان |
همچو خاشاكى در آن بحر روان |
|
از قرارى كه نيكلسن در شرح خود بر مثنوى مىگويد مولانا لفظ شيخ دين را براى شيخ ابو الحسن به كار برده است (دفتر ششم ب ٢١١٩ نيز ديده شود)، و بنابرين اين لفظ المعنى هو اللّه گفته او بايد باشد؛ در تذكرة الاوليا ج ٢ ص ٢١٢ حكايت شده است كه خرقانى گفت «چون به گرد عرش رسيدم صف صف ملايكه پيشباز مىآمدند و مباهات مىكردند كه «ما كرّوبيانيم و ما معصومانيم» من گفتم «ما هو اللّهانيم» ايشان همه خجل گشتند ...». ف ٥٧ ديده شود.
٥٠٤ در دفتر دوّم مثنوى ابياتى است كه در ان نام بو الحسن آمده است و مرحوم نيكلسن معتقد است كه اين هم، اگر منظور شخص معيّنى از مبرّزين صوفيّه بوده باشد اشاره به شيخ خرقانى است:
|
روح با علمست و با عقلست يار |
روح را با تازى و تركى چه كار؟ |
|
|
از تو اى بىنقش با چندين صُوَر |
هم مُشَبّه هم مُوَحّد خيره سر |
|
|
گه مشبّه را موحّد مىكَنَد |
گه موحّد را صور ره مىزند |
|
|
گه ترا گويد ز مستى بو الحسن |
«يا صغير السّنّ يا رطبَ البدن» |
|
|
گاه نقش خويش ويران مىكند |
از پى تنزيه جانان مىكَند. |
|