احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ١٠١ - أحوال و أقوال خرقانى از مثنوى مولوى
٥٠٥ در دفتر چهارم مثنوى حكايت «مژده دادن ابو يزيد از زادن ابو الحسن خرّقانى قدّس اللّه روحهما پيش از سالها و نشان صورت او و سيرت او يك به يك و نوشتن تاريخنويسان آن را جهت رصد» به تفصيل هرچه تمامتر آمده است (ابيات ١٨٠٢ تا ١٨٥٠). بنده آن داستان را با حذف بعضى ابيات ذيلا نقل مىكنم:
|
آن شنيدى داستان با يزيد |
كه ز حال بو الحسن پيشين چه ديد |
|
|
روزى آن سلطان تقوى مىگذشت |
با مريدان جانب صحرا و دشت |
|
|
بوى خوش آمد مر او را ناگهان |
در سواد رى ز سوى خارقان |
|
|
هم بدان جا ناله مشتاق كرد |
بوى را از باد استنشاق كرد |
|
|
بوى خوش را عاشقانه مىكشيد |
جان او از باد باده مىچشيد |
|
|
چون در او آثار مستى شد پديد |
يك مريد او را از آن دم بررسيد |
|
|
پس بپرسيدش كه «اين احوال خوش |
كه برونست از حجاب پنج و شش |
|
|
گاه سرخ و گاه زرد و گه سپيد |
مىشود رويت چه حالست و نويد؟ |
|
|
قطرهاى بر ريز بر ما زان سبو |
شمّهاى زان گلستان با ما بگو |
|
|
لطف كن، اى رازدان رازگو |
آنچه بازت صيد كردش بازگو» |
|
|
گفت «بوى بو العجب آمد به من |
همچنانكه مر نبى را از يمن ... |
|
|
گفت «زين سو بوى يارى مىرسد |
كاندرين ده شهريارى مىرسد |
|
|
بعد چندين سال مىزايد شهى |
مىزند بر آسمانها خرگهى |
|
|
رويش از گلزار حقّ گلگون بود |
از من او اندر مقام افزون بود» |
|
|
«چيست نامش؟» گفت «نامش بلحسن» |
حليهاش واگفت ز ابرو و ذقن |
|
|
قدّ او و رنگ او و شكل او |
يك به يك واگفت از گيسو و رو |
|
|
حليههاى روح او را هم نمود |
از صفات و از طريقه و جا و بود |
|
|
برنبشتند آن زمان تاريخ را |
از كباب آراستند آن سيخ را |
|
|
چون رسيد آن وقت و آن تاريخ راست |
زاده شد آن شاه و نرد ملك باخت |
|