احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ١٦٨
٣٨٨ يك بار خداى را ياد كردن ...
٣٨٩ ديدار آن بود كه جز او را نبينى.
٣٩٠ كلام بىمشاهده نبود.
٣٩١ جهد مردان چهل سال است. ف ٥٨١ ديده شود.
٣٩٢ بسيار بگرييد و كم خنديد، و ...
٣٩٣ هر كه خوشى سخن خداى ناچشيده ...
٣٩٤ تا خداوند بمدارا نبود با خلق ...
٣٩٥ اين راه ناباكانست و ....
٣٩٦ ذكر أللّه از ميان جان ...
٣٩٧ از اين جهان بيرون نشوى تا سه حال نبينى. ٥٨٣ نيز ديده شود ٣٩٨ چنان ياد بايد كرد كه ديگر بار نبايد كرد.
٣٩٩ غايب تو باشى و او باشد.
٤٠٠ سخن مگوئيد ... و سخن مشنويد تا ... ف ٥٥١ ديده شود.
٤٠١ هر كه يك بار بگويد اللّه زبانش بسوخت.
٤٠٢ درد جوانمردان اندوهى بود كه ... ف ٥٧٥ ديده شود.
٤٠٣ اگر دل تو با خداوند و همه دنيا ترا بود ...
٤٠٤ چون خويشتن را با خدا بينى ...
٤٠٥ هر كه با اين خلق كودك بينى ...
٤٠٦ كس هست كه هم بهلند كه برگيرد و ...
٤٠٧ خدا خلق را از فعل خويش آگاه كرد.
٤٠٨ چه گوئى در كسى كه در بيابان ... متحيّر مانده باشد.
٤٠٩ غريب آن بود كه در هفت آسمان و ...
٤١٠ آن كس كه تشنه خدا بود اگر چه ...
٤١١ غايت بنده با خدا سه درجه است. ف ٥٤٨ ديده شود.