احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٧٩ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
٣٤٥ و گفت: خداى، تعالى، بر دل اولياى خويش از نور بنائى كند و بر سر آن بنا بنائى ديگر، و همچنين بر سر اين يكى ديگر، تا به جايگاهى كه همگى او خدا بود.
٣٤٦ و گفت: خداوند از هستى خود چيزى در اين مردان پديد كرده است؛ اگر كسى گويد «اين حلول بود» گويم «اين نور أللّه مىخواهد: خلق الخلق فى ظلمته ثمّ عرّش عليهم من نوره».
٣٤٧ و گفت: خداوند بنده را به خود راه بازگشايد، چون خواهد كه برود در يگانگى او رود و چون بنشيند در يگانگى او نشيند. پس هر كه سوخته بود به آتش يا غرقه بود به دريا با او نشينيد[١].
٣٤٨ و گفت: درويش آن بود كه در دلش انديشه نبود، مىگويد و گفتارش نبود، مىبيند و مىشنود و ديدار و شنوائيش نبود، مىخورد و مزه طعامش نبود، حركت و سكون و شادى و اندوهش نبود.
٣٤٩ و گفت: اين خلق بامداد و شبنگاه درآيند، مىگويند «مىجوئيم» وليكن جوينده آنست كه او را جويد.
٣٥٠ و گفت: مهرى بر زبان بر نه تا نگوئى جز از ان خدا، و مهرى بر دل نه تا نينديشى جز از خدا، و همچنين مهرى بر معامله و لب و دندان نه تا نورزى كار جز به اخلاص و نخورى جز حلال.
٣٥١ و گفت: چون دانشمندان گويند «من» تو «نيمّن» باش، و چون «نيمّن»، تو «چهار يك» باش.
٣٥٢ و گفت: تا نباشيد همه شما باشيد. خدا مىگويد «اين همه خلق من
[١]- در اصل چنين است به صيغه جمع مخاطب.