احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ١٥٢
٣٧ بو سعيد و بو الحسن بسط و قبض خويشتن را با يكديگر مبادله كردند.
٣٧. بو الحسن گفت فرداى قيامت نخست من بروم تا فزع بنشانم.
٣٧. سنگى بر درگاه ابو الحسن بود، ابو سعيد محاسن در ان ماليد.
٣٧. ابو الحسن ابو سعيد را به ولايت عهد خويش برگزيد. ف ١ ديده شود.
٣٧. از يك بحر يك عبارت كننده بس. ف ١ ديده شود.
٣٨ ابو القاسم قشيرى گفت چون به ولايت خرقان درآمدم عبارتم نماند. ف ١ ديده شود.
٣٩ بو على سينا به خرقان رفت، قصد زيارت شيخ كرد، به هيزم آوردن رفته بود، زن شيخ گفت آن زنديق را چه مىكنى، چون شيخ پديد. آمد هيزم بر شيرى نهاده بود .... ف ٥٠٧ و ٦٤٥ نيز ديده شود ٤٠ عضد الدّوله وزير را درد شكم برخاست نعلين شيخ به شكم او ماليدند شفا يافت.
٤١ اگر در اين راه مرد نهاى به مرقّع پوشيدن مرد نگردى.
٤٢ كسى اگر به خدا دعوت كند از كسى ديگر كه او نيز دعوت به خدا كند نبايد برنجد ٤٣ سلطان محمود به زيارت شيخ آمد. ف ١٢ و ٤٣ و ٦٤٩ ديده شود.
٤٣. چنان در اطيعوا اللّه مستغرقم كه در اطيعوا الرّسول خجالتها دارم.
٤٣. با يزيد گفته است هر كه مرا ديد از رقم شقاوت ايمن شد.
٤٣. پندى كه ابو الحسن به محمود داد.
٤٣. اى محمود، عاقبتت محمود باد.
٤٣. پيراهن عودى خويش به محمود داد كه در غزاى سومنات آن را نزد خداوند شفيع كرد.
٤٤ يك شب خبر داد كه در فلان بيابان راه مىزنند و همان شب سر پسر او بريدند و او خبر نداشت.