احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ١٢٥ - الباب التاسع فى الحكايات
٦٠١ بو يزيد، قدّس اللّه روحه العزيز، گفت «كار خويش را به اخلاص نديدم تا همه خلق را بجاى مرگ ننهادم».
٦٠٢ بو حامد مرتجى بن معقل را پرسيد[١] كه «نشان بنده كه[٢] نيكو گمان بود چه باشد؟» بو حامد گفت «نيافتى كه بنده نيكو گمان آن بود كه دست در آستى كند و بگيرد آنچه ننهاده باشد». شيخ ابو الحسن گفت «تو هم نيافتى، نيكو گمان آن بود كه بر وى معاينه بود [ديگر] دستش در آستين نبايد كردن.»
٦٠٣ بو يزيد، قدّس اللّه روحه العزيز، گفت: يك شب نفس را گفتم «نماز كن» گفت «من مردهام» جامهها بيرون كردم گفتم «مرده را جامه نيكو نباشد» بوريا درپيچيدم و بخفت، گفتم كه «اگر آنى كه مردهاى تا روز در رنج بود». شيخ ابو الحسن خرقانى گفت: من نيز شبى گفتم «اى نفس، نماز كن» گفت «نتوانم» برخاستم و خود را زنخ بربستم و گفتم «مردهاى تو» آنگاه به محراب آوردم او را، بعد از ان بگفت كه «بكنم».
٦٠٤ وقتى موسى، ٧، در مقام مناجات بود، خطاب شنيد كه «يا موسى، زنهارى را نگاهدار» چون از آن مقام درگذشت كبوترى بيامد كه «يا موسى، الامان، الامان!» موسى آستين گشاد، كبوتر درآمد، زمانى بود، بازى بيامد كه «صيد مرا در آستين كردى به من باز ده.» گفت «مرا خداى فرموده است كه زنهارى را نگاهدار». موسى دست دراز كرد تا پارهاى گوشت ران بركند و به وى دهد. باز گفت «يا موسى، ندانى كه گوشت پيغامبران بر ما حرامست؟ من عهد كردم كه وى را نگيرم». آنگاه باز بر هوا راست گرد سر موسى طوف مىكرد. كبوتر گفت «يا موسى، مرا رها كن.» گفت «باز حاضر است، بيايد و بگيرد.» كبوتر گفت «كسى كه
[١]- شايد: پرسيدند؟
[٢]- اصل: بندكى.