احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ١٢٤ - الباب التاسع فى الحكايات
(نقيصه) ٥٩٨ و[١] ترا به وى بخشيديم» گفت در جواب كه «اى خداوند، حكمت چيست؟ من در خدمت تو و وى در خدمت مادر؟» آواز شنيد كه «وى خدمت محتاج كرد و تو خدمت بىنياز».
٥٩٩ شبلى، قدّس اللّه روحه [العزيز، در مكّه[٢]] نزديك حلّاقى شد، وى را ديد بر كرسى نشسته و جامه نيكو پوشيده، و شاگردان موى مىتراشيدند.
شبلى آنجا شد و سلام كرد، گفت «اى استاد، از براى خداى اين موى مرا تراش». استاد از كرسى فرود آمد و شيخ را موى تراشيد. يكى از بغداديان آمد و نقد آورد كه «از بغداد مرا گفتهاند به شبلى ده». گفت «بر سر صندوق استاد نه». استاد گفت «كاشكى تو شبلى نبودهاى؛ مرا مىگوئى براى خداى مويم بتراشى، اكنون مرا مىمزد دهى!» گفت «آرى من شبلىام». استاد گفت «نامت شنيدم و لكن نديده بودم». ايشان در اين سخن بودند سائلى بيامد و چيزى خواست، حلّاق گفت «آنچه بر سر صندوق نهاده است برگير، ترا دادهام». شبلى گفت «با خود گفتم آنچه بر سر صندوق است استاد نمىداند كه چهار صد دينار است». مرا گفت «نبينى كه كى مىخواهد، براى كه مىخواهد و من از براى كه مىدهم؟»
٦٠٠ بزرگى در پيش خواجه گفت: شبى از عسس بترسيدم در كنج خانه شدم خويشتن را به غلّ و پلاس و تازيانه خانه ادب كردم، گفتم «تو هنوز[٣] بدان جايگاهى كه از مخلوق مىترسى؟» خواجه گفت: هر گاه مرا انديشه[٤] روزى آمدى چنين كردمى، گفتمى «تو غم روزى مىخورى!»
[١]- بواسطه ساقط شدن اوراق ابتداى اين حكايت از ميان رفته است به شماره ٤٦ منقول از عطّار رجوع كنيد.
[٢]- دو سه كلمه در زير كاغذى كه چسبانيدهاند رفته است.
[٣]- در اصل: تصور.
[٤]- اين دو كلمه بر اثر موريانه خوردگى محو شده است به حدس تكميل شد.