احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٥٥ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
١٤٤ گفت: الهى چه بودى كه دوزخ و بهشت نبودى تا پديد آمدى كه خداپرست كيست؟
١٤٥ و گفت: خداوند بازار من بر من پيدا كرد. در اين بازار بعضى گفتنى بود و بعضى شنودنى و بعضى نيز دانستنى. چون در اين بازار افتادم بازارها از پيش من برگرفت.
١٤٦ و گفت: خداوند بندگى من بر من ظاهر كرد، اوّل و آخر خويش قيامت ديدم، هر چه به اوّل به من داد به آخر همان داد، از موى سر تا به ناخن پاى پل صراط گردانيد.
١٤٧ و گفت «از خويشتن بگذشتى صراط واپس كردى.»
١٤٨ و گفت «هر كس را از اين خداوند رستگارى بود، ما را اندوه دايم بود، خداى قوّت دهاد تا ما اين بار گران بكشيم».
١٤٩ و گفت: عجب بماندهام از كردار اين خداوند كه از اوّل چندين بازار در درون اين پوست بنهاد بىآگاهى من، پس آخر مرا از ان آگاه كرد تا من چنين متحيّر گرديدم. يا دليل المتحيّرين، زدنى تحيّرا.
١٥٠ و گفت: كلّه سرم عرش است و پايها تحت الثرى و هر دو دست مشرق و مغرب.
١٥١ و گفت: راه خداى را عدد نتوان كرد. چندانكه بنده است به خدا راه است، به هر راهى كه رفتم قومى ديدم. گفتم «خداوندا مرا به راهى بيرون بر كه من و تو باشيم، خلق در آن راه نباشد». راه اندوه در پيش من نهاد، گفت «اندوه بارى گرانست، خلق نتواند كشيد».
١٥٢ و گفت: هر كه به نزديك خدا مردست نزديك خلق كودكست، و هر كه نزديك خلق مردست آنجا نامردست. اين سخن را نگه داريد كه من در وقتىام كه آن را صفت نتوان كرد.
١٥٣ و گفت: هر كه اين سخنان بشنود و بداند كه من خداى را ستودم