احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ١٢٨ - الباب التاسع فى الحكايات
از خداى باشد بر وجهى كه بنده را خبر نبود».
٦١٥ بو يزيد گفت: ابراهيم، صلوات اللّه عليه، از ساره گله كرد به حضرت خداوند، فرمان آمد «با ساره مدارا كن تا بتوانى زيست.» و نفرمود كه «ساره را رها كن».
٦١٦ با موسى گفت به مكّه شديم و حسن عامره با ما بود. به نزديك بو الحسن خرقانى در شديم ما را گفت «اى با موسى، چندگاهست تا در مسألهاى[١] درماندهام، از بسيار كس پرسيدم هيچ كس مرا جوابى نداد كه دل من بدان قرار گرفتى». با موسى گفت «بگوى». گفت «مردمانى ديدم كه ايشان در موقف به صفّ اوّلين درنيامدند و در طواف گاه بر مردمان طواف نكردند و در غزاة به صفّ اوّلين درنيامدند، و من ايشان را چنان پنداشتم كه از آسمان باران به دعاى ايشان مىآيد و نباتها از زمين به دعاى ايشان مىرويد و جمله خلق بر روى زمين به دعاى ايشان ايستادند؛ در آنجا چه حكمت بود؟» با موسى گفت «ايشان مردمانى بودند به همگى عمرشان يك بار خداى را، جلّ جلاله، معصيت آورده بودند، آن بر دل ايشان جايگاه كرده بود، از اين جهت بود كه درنيامدند تا از شومى گناه ايشان خيرى از اين خلق منقطع نشود».
٦١٧ احمد حرب به نزديك بو يزيد جاى نمازى فرستاد، گفت «چون شب نماز كنى بزير قدم افگنى». بو يزيد باز فرستاد و گفت «بالش فرست به نزديك من كه در وى زهد هر دو كون باشد تا در زير سر نهم و بخسپم».
٦١٨ على دهقان گفت كه «مرد به يك انديشه ناصواب كه بكند دو سالرا راه[٢] از خدا پس افتد».
٦١٩ ابو يزيد گفت: خداى با من فتوحها كردهست تا به جايگاهى رسيدم
[١]- متن: مسله.
[٢]- فقره ٢٦٨ ديده شود: دو ساله راه.