احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ١٤٢ - باب دهم مناقب شيخ ابو الحسن خرقانى، رحمه الله
ندادهام، و أين ذاك؟ هيهات، هيهات!» آنگاه روى به من كرد گفت: «اى جوانمرد، هذا فى المشاهده، و هذا فى المعامله و بهذا و صلوا الى الحقّ» آنگاه گفت «تو ندانى كه هلاك مردم در چيست» گفتم «شيخ بهتر داند» گفت «اعطاء المرادات لنفسه و طاعة النّفس فى الشّهوات و تأخير المعاملات الى متى و حتّى و سوف و لعلّ.»
٦٥٥ وقتى كه بو سعيد به خرقان رسيد عيال شيخ ابو الحسن فرزندى بيرون فرستاد تا شيخ ابو سعيد دست به سر او فرود آورد. بو سعيد گفت «جائى كه شيخ ابو الحسن باشد به من حاجت نباشد» و هم بگريست «هم تو، اى شيخ، دست بر سر ما فرود آر». پس شيخ گفت «اى بو سعيد، سخنى بگوى» گفت «ادب نبود در اين حضرت فصاحت نمودن». گفت «اى بو سعيد، به ولايت شما رسم بود جلوه كردن عروس را؟» گفت «بود». گفت «در آن جمع از نظارگيان كسى باشد كه اگر روى بگشايد عروس خجل شود؟» پس بو سعيد سخن آغاز كرد. گويند عيال شيخ پيوسته با شيخ در خصومت بودى، شيخ بو سعيد در ميان سخن روى سوى خادم كرد و گفت «عيال شيخ را بگوى كه وقت شد كه نيز خصومت نكنى». گويند بعد از ان هرگز خصومت نكرد.
٦٥٦ مريدى از مريدان شيخ مدّتى التماس مىكرد كه «اى شيخ، مرا دستورى ده تا به كوه لبنان و مسجد شونيزيّه به بغداد شوم و قطب عالم را زيارت كنم». دستورى يافت، به كوه لبنان رسيد، جمعى ديد نشسته، روى به قبله كرده و جنازهاى پيش ايشان نهاده، مردى بر آنجا، گفتم «چرا نماز نمىگزاريت؟» يكى گفت «انتظار قطب عالم مىكنيم كه امام ماست و پنج نماز حاضر شود». تا درين بوديم كه شيخ را ديدم كه فراز آمد بر همان هيأت كه در خرقان مىگردد، پيش شد و نماز افتتاح كرد، مرا غشى افتاد. چون به خود آمدم گورى ديدم آنجا نهاده و هيچ كس آنجا نمانده