احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٤٣ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
مىآمدند و مباهات مىكردند كه «ما كرّوبيانيم و ما معصومانيم». من گفتم «ما هو اللّهانيم.» ايشان همه خجل گشتند و مشايخ شاد شدند به جواب دادن من ايشان را.
٥٨ و گفت: خداوند، تعالى، در فكرت به من باز گشاد كه «ترا از شيطان بازخريدهام، و به چيزى كه آن را صفت نبود. پس بدان كه او را چون دارى».
٥٩ و گفت: همه چيزها را غايت بدانستم الّا سه چيز را هرگز غايت ندانستم: غايت كيد نفس ندانستم و غايت درجات مصطفى، ٧، و غايت معرفت.»
٦٠ و گفت «مرا چون پارهاى خاك جمع كردند، پس بادى بأنبوه درآمد و هفت آسمان و زمين از من پر كرد و من خود ناپديد».
٦١ و گفت: خداوند ما را قدمى داد كه به يك قدم از عرش تا به ثرى شديم و از ثرى تا به عرش باز آمديم، پس بدانستيم كه هيچ جاى نرفتهايم.
خداوند ندا كرد كه «من بنده[١] آن كس را كه قدم چنين بود. او كجا رسيده باشد؟» من نيز گفتم «درازا سفرا كه مائيم و كوتاها سفرا كه مائيم! چند همى گردم از پس خويش».
٦٢ و گفت «چهار هزار كلام از خدا بشنودم كه اگر به ده هزار فرا رسيدى نهايت نبودى كه چه پديد آمدى».
٦٣ و گفت «چنان قادر بودم كه اگر پلاس سيه خواستم كه ديبائى رومى گردد چنان گرديد. سپاس خداى را، تعالى و تقدّس، همچنانست»، يعنى دل از دنيا و آخرت ببرّم و به خدا بازبرم.
٦٤ و گفت «آن كس كه ازو چندان راه بود به خداى كه از زمين تا آسمان و از آسمان تا به عرش و از عرش تا به قاب قوسين و از قاب قوسين تا به مقام
[١]- ظ: من بندهاى.