احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ١٣٧ - باب دهم مناقب شيخ ابو الحسن خرقانى، رحمه الله
چون بو سعيد از دور بديد از اسپ فرود آمد و پياده شد و مىگريست. گفتند «خواجه او نيست». گفت «آخر نه از كوى اوست؟» چون درآمدند در خانقاه خانهايست كه آن را خانه شيخ گوئيم، شيخ فرمود كه «سجّاده همه در اين يك خانه انداز». خادم گفت «اين جمع هفتاد كساند و در اين خانه بيست كس بيش نگنجد». شيخ در آن خانه از گرد برآمد، خادم را گفت «اكنون سجّاده اصحاب بگستر!» هفتاد سجّاده در آن خانه بگستردند و همه در آنجا بنشستند. شيخ در حجره شد و عيال را گفت «تو چه دانى كه چگونه عزيزانى رسيدند؟» و در همه خانه معلوم من سه من آرد جو بود.
فرمود كه قرصها پزند. عيال پارهاى درشتى كرد، و شيخ را و مهمانان را گفت آنچه گفت؛ و شيخ تلطّف مىكرد. آخر قرصها پخته شد. سفره نهادند و نان خورش سركه بود. شيخ گفت «دست در زير خوان مىكن و نان بيرون مىآر بشرط آنكه سرپوش برندارى». چون هفتاد كس را سفره بنهادند، آن زن گفت «از قرصها چندين نبود»، سرپوش برداشت آن قرصها همان بود كه اوّل نهاده بودند. شيخ گفت خادم را كه «خادم خيانت كرد. اگر سرپوش برنداشتيئى[١] تا به قيامت مسافران مرا نان بودى كه هرگز سپرى نشدى». چون از طعام خوردن فاريغ شدند بو سعيد گفت «دستورى باشد تا مقريان بيتى بخوانند؟» شيخ گفت «يا با سعيد، مرا پرواى اين نيست و نبودهست و لكن بر موافقت نيكو بود». چون آغاز كردند مريدى بود شيخ را، ابوبكر جاجرم نام، سماع و ذكر در وى اثر كرد، رگ شقيقهاش سطبر شد و بشكافت و خون روان شد، بو سعيد سر برآورد و برخاست، بو سعيد بر دست شيخ بوسه داد، شيخ سه بار دست خويش[٢] برجنبانيد، بو سعيد شيخ را فرو گرفت و بنشستند، پس بو سعيد
[١]- اصل: برنداشتى.
[٢]- اين دو كلمه در اصل ساقط شده است.