احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ١٣٥ - باب دهم مناقب شيخ ابو الحسن خرقانى، رحمه الله
توكّل نشينيم تا زنده كدام بيرون آيد. برفتند به لب چشمهاى كه ان را و؟؟؟ در گوئيم، آنجا بنشستند بر دامن كوه. مردم آنجا زيارت شوند كه معبدگاه ايشان بوده است. بعد از هفتهاى عمّى را گرسنه شد. عمّى گفت «اى شيخ، ترا طعام از كجاست؟» شيخ دست بيرون كرد و دست بر ريگ و سنگ و خاك زد و به مشت بيفشارد[١] روغن از ميان انگشتانش بدر آمد.
به عمّى داد، عمّى آن را بخورد و گفت «هرگز خوشتر ازين طعام نخوردهام.»
٦٤٤ عمّى گفت «مرا مريدى گير» گفت «رو هر دو روى به طاعت آريم كه كس اين دعوى كند خداى را فراموش كند». عمّى گفت «بيا تا دست يكديگر بگيريم و زبر اين درخت بجهيم». گفت «بيا تا زبر هر دو عالم بجهيم.»
٦٤٥ شيخ ابو الحسن وقتى به كوه رفته بود تا سوختنى آرد. جماعتى از نيازمندان عزم زيارت او كرده بودند از خراسان. چون به كناره ديه رسيدند پيرزنى پيش ايشان آمد. سؤال كردند كه «صومعه شيخ كجاست؟» گفت «كدام شيخ، ابو الحسن[٢]؟» گفت «اى مسلمانان، رنج شما ضايع است.
اى دريغا روزگار شما، وى ناكس است، ناموسى مىكند، بازگرديت كه كار وى اصلى ندارد.» بغايت دل تنگ شدند و خواستند كه بازگردند. بو على سينا در اين جماعت بوده است، گفت كه «چون آمديم وى را ناديده نگذريم.» به در صومعه شدند. اهل وى از پس پرده آواز داد كه وى حاضر نيست، به صحرا شده است، و دريغ اين سفر شما اگر از بهر وى آمديت.» گفتند «تو وى را كه مىباشى؟» گفت «عيال». گفتند «وى چگونه كسى است؟» گفت «سودائى ناموسى». گفتند «بازگرديم، حال وى عيال وى نكو داند.» بو على سينا گفت «تا وى را نبينيم بازنگرديم.» راه صحرا نشان خواستند.
[١]- در اصل: بيفتاد.
[٢]- شايد اصل چنين بوده است:« كدام شيخ؟» گفتند« شيخ ابو الحسن»