احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٥٣ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
١٣٢ و گفت «وقت به همه چيزى دررسد و هيچ چيز به وقت درنرسد. خلق اسير وقتاند، و بو الحسن خداوند وقت. هرچه من از وقت خويش گويم آفريده از من بهزيمت شود، [چنانكه بهزيمت شود] جان جوانمردان از وقت مصطفى ٧، تا به قيامت به هستى حق اقرار دهد.»
١٣٣ و گفت: به هستى او در نگريستم نيستى من به من نمود. چون نيستى خود من نگريستم هستى خود به من نمود. در اين اندوه بماندم تا با دلى كه بود. از حقّ ندا آمد كه «به هستى خويش اقرار كن.» گفتم «بجز تو كيست كه به هستى تو اقرار دهند؟ نه گفتهاى شهد اللّه!»
١٣٤ و گفت «چون حق، تعالى، اين راه بر من بگشاد در روش اين راه چندان فرق بود كه هر سال گفتيا از كفر به نبوّت شدم. چندان تفاوت بود».
١٣٥ و گفت «روز و شب كه بيست و چهار ساعتست مرا يك نفس است و آن نفس از حقّ و با حقّ است. دعوى من نه با خلق است. اگر پاى آنجا برنهم كه همّتست به جائى بررسم كه ملائكه حجابت را آنجا راه نبود».
١٣٦ و گفت: دوش جوانمردى گفت «آه» آسمان و زمين بسوخت. شيخ گفت: آن كسان را كه آنجا آورد همه با نور ديدم، بعضى را بيشتر و بعضى را كمتر. گفتم «إلهى آنچه در اينان بيافريدهاى به اينان وانماى» گفت «بو الحسن، حكم دنيا مانده است، اگر اينان را با اينان وانمايم دنيا خراب شود».
١٣٧ و گفت: از خويشتن سير شدم، خويشتن را فرا آب دادم غرقه نشدم، و فرا آتش دادم بنسوخت، آنكه اين خلق خورد چهار ماه و دو روز از حلق[١] بازگرفتم بنمرد، سر بر آستان عجز نهادم فتوح سر در كرد تا به جايگاهى برسيدم كه صفت نتوان كرد.
١٣٨ و گفت: به ديدار بايستادم خلق آسمان و زمين را بديدم، معامله ايشان
[١]- در اصل: از خلق.