احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٧٣ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
آخرش مصطفى است، بر قفا صحابهاند. خنك آنها كه در اين قافلهاند و جانهاشان با يكديگر پيوسته است كه جان بو الحسن را هيچ آفريده پيوند نكرد.
٢٩٣ گفت: بسى جهد ببايد كرد تا بدانى كه نشائى و بسيار ببايد ديد كه بينى كه نشائى.
٢٩٤ و گفت: دعوى كنى معنى خواهند، و چون معنى خواهند و چون معنى پديد آيد سخن بنماند، كه از معنى هيچ نتوان گفت.
٢٩٥ و گفت: خداى، تعالى، همه اوليا و انبيا را تشنه درآورد و تشنه ببرد.
٢٩٦ و گفت: اين نه آن درياست كه كشتى بازدارد كه صد هزار بر خشكى اين دريا غرق شوند، بل كه به دريا نرسند، اينجا چه باز دارد؟ خدا و بس.
٢٩٧ و گفت: رسول، ٧، در بهشت شود خلق بيند بسيار، گويد «إلهى اينان به چه درآمدند؟» گويد «به رحمت». هر كه به رحمت خدا درآيد بدر شود. جوانمردان به خدا در شوند، ايشان را به راهى برد خدا كه در آن راه خلق نبود.
٢٩٨ و گفت: هزار منزل است بنده را به خدا، اوّلين منزلش كراماتست، اگر بنده مختصر همّت بود به هيچ مقامات ديگر نرسد.
٢٩٩ و گفت: راه دو است: يكى راه هدايت و ديگر راه ضلالت. آنچه راه ضلالتست آن راه بنده است به خداوند، و آنچه راه هدايتست راه خداوند است به بنده. پس هر كه گويد «بدو رسيدم» نرسيد، و هر كه گويد «بدويم رسانيدند» رسيد.
٣٠٠ و گفت: هر كه او را يافت بنماند، و هر كه او را نيافت بنمرد.
٣٠١ و گفت: يك ذرّه عشق از عالم غيب بيامد و همه سينههاى محبّان ببوئيد، هيچ كس را محرم نيافت، هم با غيب شد.
٣٠٢ و گفت: در هر صد سال يك شخص از رحم مادر بيايد كه او يگانگى