احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٩٣ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
٤٦٦ روزى يكى را گفتند «ريسمانت بگسلد چكنى؟» گفت «ندانم».
گفت «بدست او ده تا در بندد.»
٤٦٧ و پرسيدند كه «فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى چه بود؟» گفت: دانستم آنچه گفت: خداى گفت «اى محمّد، من از ان بزرگترم كه ترا گفتم مرا بشناس، و تو از ان بزرگترى كه گفتم خلق را به من دعوت كن.»
٤٦٨ پرسيدند كه «نام او به چه برند؟» گفت: بعضى به فرمان برند، و بعضى به نفس، و بعضى به دوستى، بعضى به خوف، كه سلطانست.
٤٦٩ گفتند «جنيد كه هشيار درآمد و هشيار بيرون رفت، و شبلى مست درآمد و مست برفت.» گفت: اگر جنيد و شبلى را سؤال كنند و ازيشان پرسند كه شما در دنيا چگونه درآمديد و چگونه بيرون شديد، ايشان نه از بيرون شدن خبر دارند و نه از آمدن. هم در حال به سرّ شيخ ندا كردند كه «صدقت». راست گفتى كه از هر دو پرسند همين گويند كه خداى را دانند و از چيزهاى دگر خبر ندارند.
٤٧٠ گفتند: شبلى گفته است «إلهى، همه خلق را بينا كن كه ترا بينند.»
٤٧١ گفتند «دعوى بتّر است يا گناه؟» گفت «دعوى خود گناهست.»
٤٧٢ گفتند «بندگى چيست؟» گفت «عمر در ناكامى گذاشتن.»
٤٧٣ گفتند «چكنيم تا بيدار گرديم؟» گفت «عمر به يك نفس باز آور و آن يك نفس چنان دان كه ميان لب و دندان رسيده است.»
٤٧٤ گفتند «نشان بندگى چيست؟» گفت «آنجا كه منم نشان خداونديست، هيچ نشان بندگى نيست.»
٤٧٥ گفتند «نشان فقر چيست؟» گفت «آنكه سياه دل بود.» گفتند «معنى اين چگونه باشد؟» گفت «يعنى از پس رنگ سياه رنگى ديگر نبود.» گفتند «نشان توكّل چيست؟» گفت «آنكه شير و اژدها و آتش و دريا و بالش هر پنج ترا يكى بود كه در عالم توحيد همه يكى بود. در توحيد