احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٦٧ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
٢٤٢ و گفت: مثل جان چون مرغيست كه پرّى به مشرق دارد و پرّى به مغرب و پاى به ثرى و سر بدان جا كه آن را نشان نتوان داد.
٢٤٣ و گفت: دوست چون با دوست حاضر آيد همه دوست را بيند، خويشتن را نبيند.
٢٤٤ و گفت: آن را كه انديشهاى به دل درآيد كه از ان استغفار بايد كردن دوستى را نشايد.
٢٤٥ و گفت: سرّ جوانمردان را خداى، تعالى، بدان جهان و بدين جهان آشكارا نكند، و ايشان نيز آشكارا نكنند.
٢٤٦ و گفت: اندكى تعظيم به از بسيارى علم و عبادت و زهد.
٢٤٧ و گفت: خداى، تعالى، موسى را، ٧، گفت «لَنْ تَرانِي»، زبان همه جوانمردان از اين سؤال و سخن خاموش گرديد.
٢٤٨ و گفت: چشم جوانمردان بر غيب خداوند بود تا چيزى بر دل ايشان افتد، تا بچشند آنچه اوليا و انبيا چشيدهاند؛ دل جوانمردان به بارى در بود كه اگر آن بار بر آفريده نهند نيست شود، و اولياء خود را خود مىدارد تا آن بار بتوانند كشيد، و الّا رگ و استخوان ايشان از يكديگر بيامدى.
٢٤٩ و گفت: چه مردى بود كه مثل فتوح او چون مرغى شود كه خايهاش[١] زرّين بود؟ چه مردى بود كه حق، تعالى، او را به راهى ببرد كه آن راه مخلوق بود؟
٢٥٠ و گفت: خداى، تعالى، را بر پشت زمين بندهاى هست كه او خداى را ياد كند همه شيران بول بيفگنند، ماهيان در دريا از رفتن فرو ايستند، ملائكه آسمان در هيبت افتند، آسمان و زمين و ملائكه بدان روشن بباشند.
٢٥١ و گفت: همچنين خداى، تعالى، را بندگاناند بر پشت زمين كه خداى را ياد كنند ماهى در دريا از رفتن باز ايستد، زمين در جنبيدن آيد، خلق
[١]- در اصل: خانهاش.